تبليغاتX
زنگی آباد کرمان
 برگزاری مراسم ختم وبزرگداشت عالم ربانی حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی درزنگی آباد

 مراسم ختم وبزرگداشت عالم ربانی حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی با حضور خوب مردم مومن زنگی آباد در محل حسینیه امیرالمومنین (ع) این شهر برگزارشد. این جلسه به همت دفتر امام جمعه،  شورای اسلامی وشهرداری زنگی آباد منعقد گردید.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/30 و ساعت 7:52 قبل از ظهر  
 برگزاری مراسم فاطمیه درزنگی آباد
مراسم فاطمیه با شکوه خاصی درزنگی آباد برگزار شد. در این مراسم هیات های عزاداری با حرکت از محل استقرار خود در مساجد وحسینیه ها ،تا تکیه امیرالمومنین (ع) زنگی آباد به عزاداری وسینه زنیوزنجیرزنی پرداختند .
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/29 و ساعت 9:3 قبل از ظهر  
 معرفی شهردار جدید زنگی آباد

با حضور آقایان: کرمی نماینده مردم کرمان در مجلس شورای اسلامی،حسن پور مدیرکل شهری وروستائی استانداری کرمان،سلاجقه معاون مدیرکل شهری وروستائی استانداری ،کارآمد بخشدار مرکزی کرمان واعضاء شورای اسلامی شهر زنگی آبادو تعداد کثیری از شهروندان ،مراسم تودیع ومعارفه شهرداران قدیم وجدید برگزار وضمن تقدیر وتشکر از زحمات آقای مهندس کورکی نژاد شهردار سابق، آقای مهندس حسن زنگی آبادی زاده به سمت شهردار جدید زنگی آبادمنصوب شد.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/27 و ساعت 11:50 قبل از ظهر  
 رحلت جانسوز مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی (ره)

رحلت جانسوز مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی فاضل

لنکرانی (ره) تسلیت باد.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/27 و ساعت 7:25 قبل از ظهر  
 فقط خدا

 

هرگاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدايت كرد به خدا اطمينان كن . چون يا تو را از پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز كردن خواهد آموخت .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/22 و ساعت 1:21 بعد از ظهر  
 بخوانید ونظر دهید:

دوستان لطفا از قسمت اول تا هفتم ((ظهور دوباره شهید حاج یونس)) را با دقت بخوانید.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:14 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس7
اگر اتفاق غیر مترقبه ای پیش نیا ید ،به حول و قوه الهی با این فصل کتاب رابه پایان می برم .فصلی که در آن نشستی برای پرداختن به وجوه نظامی شخصیت حاج یونس از دید همرزما نش برپاست آقایان سلیمانی ،خوشی ،محمد زنگی آبادی و نجف زنگی آبادی در این مجلس حاضرند و حامل بسیار سلامی از دوستان دیگری که مایل بو ده اند در این جلسه حضور پیدا کنند ،اما متاسفانه امکان حضور برایشان فراهم نشده است و خواهش کردند اگر می شود ،این نشست را برای فرداشب هم تکرار کنیم .خدمت این دوستان عرض کنم که همه چیز بستگی به این فصل دارد ،فصلی که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست چگونه سامان خویش را پیدا کند ،زیرا برخلاف نظر دوستان این من نیستم که او را تعیین می کنم ،بلکه اوست که چون نطفه ای در رحم مادر پرورش پیدامی کند  بی آنکه مادر از کیفیت این رشد آگاه باشد ،بی آنکه بداند پسر است یا دختر ،یا بداند زشت است یا زیبا ،هر چند نقش مادر برای رشد این نطفه حیاتی است و بی وجود او آن رشد امکان ندارد .
دوستان حاضر همه با هم ساعتی پس از اذان مغرب آمدند و هر یک علاوه برهدیه ای که برای مصطفی و فاطمه خریده بو دند ،طبق قراری از پیش تعیین شده باآن که در خانه آقا مصطفی همه چیز بود یکی شیرینی و یکی میوه
 می آورد ،طوری که مجلس به چند نوع میوه و شیرینی آراسته شد .همه آنان با دیدن دست خط شهید منقلب شدند ،گریه کردند و دست خط را بوسیدند و از آن شهید طلب شفاعت کردند .دست خط شهید همچنان که بر معنویت مجلس افزود ،مجلس را از نشاطی آکند که از درک حضور شهید در میان ماست . آقای سلیمانی اجازه خواستند که از این دست خط صد ها زیر اکس بگیرد و پخش کنند تا نشانه ای باشد برای کسانی که به راحتی از خون شهیدان برای رسیدن به امیال خود می گذرند .من هم دست خط  را به شرط آن که به من باز گردانده شود ،در اختیار ایشان گذاشتم .
می بینم که لبخند از لبها نمی افتد ،چرا که دوستان من به گفته خود پس از مدت ها در مجلسی گرد آمده اند که فقط به خاطر حاج یونس برپاست و قرار است از او بگویند و از او بشنوند و این همه با احساس حضوری قوی او در مجلس است .مصطفی و گل فاطمه هم حضور دارند و همه دوستان را صمیمانه عمو جان خطاب می کنند .همسر وخواهر و دیگر وابستگان شهید و همسران دوستانش در اتاق دیگر هستند و منتظر اشاره قلم من که کی سخن را به نظمی در آورم که قافیه و ردیفش حاج یونس است .نمی دانم او در این لحظه در کدامیک از اشیای این اتاق حلول کرده است ،اما هست ،به قوت حضور آن کبوتر و به وضوح دست خط خویش .
گفتم :من حاضرم .و لبخند زدم به چشمانی که ناگهان انگار به نوری جز نور خود درخشیدند .آقای سلیمانی گفت :پس شما به ما خط بدهید .گفتم:جسارت می کنم ،اما برای این که به قاعده عمل شود و فصل بیست و پنجم که از نظر من مهم ترین فصل کتاب است ،سامان پیدا کند ،بهتر است گزیده بگوییم و جای تکرار ،حرف های یکدیگر را تکمیل کنیم .آقای خوشی گفت :شما بگویید از کجا شروع کنیم ؟گفتم :در فصل های پیش اگر نه مبسوط ،به زندگی حاج یونس پرداخته شده ،آن قدر که نیاز خوانندگان ما را مرتفع می کند چیزی که فصول پیش از آن عاری است ،نقش حاج یونس در جبهه هااست .خوانندگان مایلند بدانند که ایشان در جبهه ها چه مسئولیت هایی داشتند و چطور عمل کردند .محمد زنگی آبادی گفت :چطور می خواهید این همه مطلب رادر یک فصل جا بدهید ؟لبخند زدم .گفتم :راهش را پیدا می کنیم .
جمع به شیطنتی که در پاسخ من بود ،خندید .آقای خوشی گفت :اگر علی ساربان است بلد است شترش را کجا بخواباند و بلند خندید و با کف دست محکم روی زانوی محمد زنگی آبادی کوبید .نجف زنگی آبادی گفت :پس شما هر جا لازم دیدید ،صحبت ما را قطع کنید .جمع نظر او را تایید کرد و من با شر مند گی عرض کردم این کار از من بر نمی آید .به صدای بلند خندیدیم و من افزایش نو ر چراغ رااحساس کردم ،طو ری که از شدتش یک لحظه چشم هایم را بستم .وقتی چشم هایم را باز کردم ،نور چراغ به همان شدت بود .
نمی دانم آیا دوستان متوجه بودند یا نه ؟
به این نکته اشاره نکردم تا حواس دوستان به آنچه می خواهم جمع باشد .گفتم :پیشنهادی دارم که اگر مورد قبول واقع شود ؛تکلیف همه روشن خواهد شد .
که از کجا شروع کنیم ،چه بگوییم و به کجا ختم کنیم .
_ خوب است
 _عالی است
_ما همین را می خواستیم. گفتم :بسیار خوب ،می شود به مسئولیت هایی که ایشان داشته اشاره کرد و اگر مطلب مهم یا خاطره ای از آن مسئولیت به یاد هر یک از دوستان آمد ،تعریف کنند .آقای سلیمانی لبخند زد : به کجا ختم کنیم ؟گفتم :به شهادت او .ناگهان آقای خوشی زد زیر گریه و گریه او انگار دریایی باشد ،امواجش را بر ساحل چشمان همه ما ریخت و این بهترین شروع بود ،آقای خوشی با صدایی که بغض آن رابالا و پایین می کرد ،گفت :این گریه نه برای رفتن او که برای ماندن خود است و به زانوی خود کوفت .نجف آقا و محمد آقا به پیشانی زدند و آقای سلیمانی سرش را زیر انداخته بود و بدنش راآرام آرام تکان می داد .فاطمه ومصطفی با حزن به تک تک ما نگاه
 می کردند .آن که گریه راختم کرد شروع کننده اش بود گفت :اولین مسئولیت او آموزش نیرو هابود .
آقای سلیمانی سر تکان داد و گفت :درست است .
آقای خوشی ادامه داد :تو کار آموزش از کارایی خیلی خوبی برخوردار بود .
محمد آقا گفت:اوبه مسائل نظامی و انواع صلاح ها و طرز به کار گیری و آموزششان آشنا بود ،برای همین هم آموزش تاکتیک داشت و هم آموزش سلاح .
آقای سلیمانی گفت:همین آشنایی با تکتیک و اسلحه باعث می شد تو ماموریت هایی که به عهده داشت بتواند خوب تصمیم گیری کند. این خیلی مهم است که آدم بداند چه گلوله ای به طرفش می آید . انفجار هایی که که صورت می گیرد ،مال کدام سلاح است .آقای خوشی گفت :اگر بگویم همه فن حریف بود ،گزافه نگفته ام .راننده بلدوزر زخمی می شد ،خودش می نشست پشت بلدوزر و کار را ادامه می داد .برای راننده تانک اتفاقی می افتاد ،خودش تانک را به حرکت در می آورد .توپچی مجروح یا شهید می شد جای او را می گرفت .آقای سلیمانی گفت :برای همین نیرو به چنین فرماندهی اعتماد می کرد و حر فش را می خواند .نجف آقا گفت :در یاد دادن خیلی وسواس نشان می داد و از
نیرو ها هم توقع داشت که با دقت یاد بگیرند .آقای خوشی گفت :جدی بودنش را در آموزش خیلی از نیرو ها تحمل نمی کردند .گله می کردند .
آقای سلیمانی لبخند زد وگفت :کار به شکایت هم کشیده است. آقای خوشی گفت:حتی یکی از بچه ها ،اسم نمی برم ،آمد به من گفت :این حاج یونس عمله افغانی می خواهد .من دیگر با او کار نمی کنم .بریده ام. نجف آقا گفت :این به خاطر احساس مسئولیتی بود که داشت .ماموریتی که به او می سپردند باید دقیق انجام می داد و برای همین از نیرو ها توجه کامل می خواست و این برای بعضی که توی کار خیلی جدی نبودند طاقت فرسا بود . محمد آقا لبخند زدو گفت:نمی گذاشت نیرو ها یک لحظه از زیر کار در بروند یا بی کار بمانند .یعنی خو دش هم همین طور بود .پا به پای نیرو ها کار می کرد . وقتی هم که کار ها انجام می شد ،می نشست قرآن و نهج البلاغه می خواند.
نجف آقا گفت:خیلی کم استراحت می کرد .آقای خوشی گفت:خیلی روی خودش تسلط داشت .مثلا می گفت من می خواهم بیست دقیقه بخوابم .چشم هایش را می بست و درست بیست دقیقه دیگر باز میکرد در حالی سر حال و قبراق شده بود .
گفتم:فرمودید از ایشان شکایت شده است .واقعا !! آقای خوشی گفت:متاسفا نه بله .آقای سلیمانی گفت :چه جای تاسف است وقتی دادگاه حکم برائت او راصادر کرد ؟
گفتم :پس کار بالا گرفته است .آقای خوشی گفت :بعد از عملیات رمضان حاجی به یک سری از گردان ها آموزش می دادو البته طبق روش خودش سخت گیری می کرد تا نیرو ها زبده شوند .مثلاشب ها ساعت دو یا سه بر پا می داده و نیرو ها را در کوه و دشت می دوانده، جلویشان مین منفجر
 می کرده، برای همین عده ای از نیرو ها شکایت می کنند و از دادگاه حاجی را می خواهند و به او اعتراض می کنند که کجای قرآن نوشته که نیروهابه دلیل عدم آموزش صحیح و آماده نبودن جسمانی بروند مجروح شوند ،شهید شوند ؟دادگاه نظر او راتایید می کند و البته سفارش می کند که قدری
 ملایم تر رفتار شود .
نجف آقا گفت:بس که خودش در مقابل سختی ها صبور بود ،فکر می کرد دیگران هم مثل خودش هستند .دیدم که نور چراغ به نور عادی خود بر گشته است اما بی قراری مصطفی مرا با شک انداخت که آیا اینک جسم او میزبان پدر است ؟
آقای سلیمانی گفت:صبرش؛مقاومتش واقعا مثال زدنی بود .چند تا از بچه ها خیلی مقاوم بودند ،یکی علی شفیعی بود ؛یکی حاج اکبربختیاری بود و یکی هم حاج یونس .دیگران شاید یکی دو روز بیشتر زیر آتش سنگین دشمن تاب
 نمی آوردند .حساب کنید .شبی صدها گلوله روی سر آدم بریزد ،روحیه ای برای آدم باقی نمی ماند ،اما حاج یونس انگار هر چه اوضاع سخت تر می شد ؛شادتر می شد و بیشتر نیرو می گرفت .عملیات والفجر هشت چند ماه طول کشید ،حالا از آماده سازی قبل و تثبیت بعدش بگذریم او تمام مدت ،آنجا بود بدون این که یک روز بیاید اهواز و مثلا حمامی برود و...
آقای خوشی گفت:صبر او در مقابل شهادت دوستان هم مثال زدنی بود .تو لحظاتی که دوستان آدم شهید می شوند ،خیلی سخت است که بتوانی خودت را کنترل کنی .
آقای سلیمانی گفت :به عنوان فرمانده مسئولیت آدم سنگین تر است ،چون همین که شروع کنی به گریه کردن و ضعف نشان دادن ،روحیه نیروها را پایین می آوری .حاج یونس اگر عزیزترین دوستانش هم کنارش شهید
 می شدند ،خم به ابرو نمی آورد وسریع او راجمع جور می کرد و به عقب
 می فرستاد .
نجف آقا گفت: در صورتی که وقتی در ختم یکی که شهید شده بود ،شرکت
 می کرد ،زار می زد و حتی به چشم خودم دیده ام که روی سنگ قبر
 می خوابید و آن را می بوسید .
محمد آقا گفت :طوری گریه می کرد که هر کس نمی دانست ،فکر می کرد پسری در مرگ پدرش گریه می کند یا پدری در مرگ پسرش .
آیا فاطمه از خستگی جسم خود خواب رفته یا از آرامش حضوری که او را به مهر خویش خوابانده است ؟
نجف آقا گفت :صبور و مقاوم و غیرتمندبود .
آقای خوشی گفت :غیرت از این بالاتر که تو لحظات بحرانی جنگ که گاهی همه چیز نزدیک بود از دست برود ،حاجی با غیرت و شجاعتش بحران رارفع
 می کرد ؟
آقای سلیمانی گفت:تو بعضی بحران ها یا فرمانده باید خودش .حضور داشته باشد یا نماینده ای بفرستد که قدرت تصمیم گیری بالایی داشته باشد و در ضمن مورد قبول نیرو ها باشد .یعنی نیروها او رابشناسند و بدانند که مرد عمل است و قدرت این رادارد که آنها رااز بحران خارج کند .حاج یونس یکی از این افراد بود .مثلادر کربلای سه وقتی اوضاع بحرانی شده بود طوری که پیشروی دیگر ممکن نبود و نیروها کاملا زمین گیر شده بودند و دشمناز هر طرف روی سرشان آتش می ریخت ،یک دفعه حاج یونس است که به عنوان راه گشا در آن حجم آتشی که کمتر کسی جرات سر بلند کردن دارد ،بلند می شود و تیر بار را روی ارتفاعات مستقر می کند و با تیر اندازی خود را ه رابرای پیشروی بچه ها باز می کند .این نه تنها دل شیر می خواهد که غیرت حاجی را نشان می دهد که نمی گذارد آنچه به دست آمده ،از دست برود،حتی به قیمت جانش .
آقای خوشی گفت :تو کربلای پنج هم همین طور بود .
محمد آقا سر تکان داد وگفت :کربلای پنج
در کلامش می شد تصور شهادت حاج یونس را دید و من متوجه شدم که فاطمه بیدار شده است و با دقت به صحبت های ما گوش می دهد .حالت خواب آلودگی داشت .پس خواب نبوده بلکه چشم به روی ما بسته بوده و به روی پدر گشوده بوده است.
آقای خوشی گفت:تو همین عملیات است که به یکی از بچه ها می گوید عمر من مثل خورشید در حال غروب است .صدای گریه از اتاق زن ها برخواست.
 محمد آقا گفت:حاجی عملیات را به خوبی پیش برد تا این که تیر خورد.
 آقای خوشی گفت :با وجود تیری که خورده بود دست بردار نبود.
 محمد آقا گفت:به زور با آمبولانس از خط می آوردنش عقب تا تخلیه شود که همان جا گلوله توپی ِآمد و...
نجف آقا گفت :من تو اسارت بودم که خواب شهادتش را دیدم. شب شهادت حاجی خواب دیدم که رفتم در خانه شان . در زدم مادرش در را باز کرد .پرسیدم یونس کجاست ؟گفت صبر کن صدایش کنم .او که رفت یونس آمد با هم پیاده راه افتادیم .یک دفعه دیدم تو ماشین نشستیم و با سرعت می رویم .خانمش هم عقب نشسته بود و مصطفی را بغل داشت . یک دفعه دیدم تو بیابانیم و از ماشین هم خبری نیست .همین طور که پیاده می رفتیم رسیدیم به یک رشته سیم برق .حاجی همین که می خواست از روی سیم ها بگذرد ،سرو گردن و دست راستش خوردبه سیم ها .سریع مصطفی را به دست من داد و محو شد .من هر چه به اطراف نگاه کردم او راندیدم . اولین فکری را که پس از بیداری به ذهنم رسید این بود که حاجی شهید شده و شروع کردم به گریه کردن .فردا رادیو عراق اعلام کرد که لشکر 41 راتار ومار کرده و تعدادی از فرماندهانش از جمله حاج یونس شهید شده اند و نفسی را که حسرت سنگینش کرده بود ،با صدا بیرون داد و من از سنگینی نفس او احساس کردم هوای اتاق سنگین است .نه آنکه کسی سیگار بکشد .یا هوا مانده باشد هوا تر وتازه بود ،حتی فر حبخش، اما سنگین آن هوایی که آدم را از خوشی لخت می کند و به خواب می برد ،مثل خنکای سایه درختی در کنار جویی که آبش با فشار می گذرد .مطمئن بودم این ازاثر حضور شهید است که فرزندان و دوستان و همسر و خانواده اش را و مرا به این هوا می نوازد .که این خانه انگار جدا افتاده از زمین است .معلق است درآسمان و می خواهد ما راخواب کند تادر خواب بر ما ظاهر شود و من احساس کردم فصل بیست و پنجم فصل پرواز است نه فصل نشستن و این فصل دیگر قرار شنیدن ندارد بلکه به هوای دیدن می تپد و مرا وا می دارد که بگویم :شما هم احساس
 می کنید؟
 پرسیدند :چی را ؟
گفتم :حضور شهید را؟
 از نگاهشان فهمیدم که منظو رمرا متوجه نشدند و فکر می کنند منظورم از حضور خاطره شهید است.
 گفتم:آخر اگر شما فقط دست خطش را دیده اید ،من صدایش را شنیده ام !!باحیرت به هم نگاه کردند .گفتم :با تلفن .حیرت بدل شد به نا باوری .گفتم :خواهش می کنم شک نکنید .باعث می شود او این مجلس را ترک کند .
آقا مرتضی گفت :داداش دیشب به خواب من آمد و ساعت ورود ایشان را به زنگی آباد گفتو سفارش کرد که بروم سراغشان .گفتم دست خطش را چه
می گویید ؟آن که جای شک ندارد .دارد ؟
آقای سلیمانی گفت:ما شک نداریم...یعنی من...
نجف آقا گفت :شک نیست،حیرت است.دیدن چنین چیزی کم نیست .
محمد آقا گفت :معجزه است .
آقای خوشی گفت:راستش رابگویم ،اگر دستخط را نمی دیدم ،دستخطی را که می شناسم و اگر جوهرش به این تر وتازگی نبود ،باور نمی کردم،اما حالا هر چه بگویید باور می کنم . اگر بگویید اینجاست ،شک نمی کنم .اگر بگویید الان ظاهر می شود و خود را به ما که آرزوی دیدارش را داریم ،نشان می دهد ،باور می کنم و به احترام حضو رش می ایستم و منتظر می مانم تا ظاهر شود .آنچه آقای خوشی گفت ،مرا لرزاند و آن طور که آماده ایستاد که انگار قرار است حاج یونس ظاهر شود ،به نظرم آمد که شدنی است ،می شود ،و این ،آن قدر جدی شد و جا افتاد که همه بر خواستند .اندام آقای خوشی از شدت گریه بی صدا تکان می خورد .صدای گریه زنها که از اتاق برمی خواست ،او هم صدای گریه اش را رها کرد .دیدم اوضا ع دارد از دست من خارج می شود .که فصل هوای خود را در سر دارد و قلم به راهی می رود که هوای اوست و هوای او هوای رهایی است و مرا از خود بی خود می کند که بی اختیار شوم وفریاد بزنم (حاجی ...حاج یونس عزیز )نجف آقا فریاد زد :یونس جان ...
آقا مر تضی گفت :برادر.
 آقای سلیمانی مبهوت گفت:حاجی جان ...
صدای همسرش برخاست :حاج آقا ...
به فاطمه و مصطفی خیره شدم ،حیران که هوای فصل گرفته بودشان ،به من خیره نگاه می کردند .
گفتم :شما چرا ساکت ایستاده اید ؟چرا پدرتان را صدا نمی زنید ؟و به طرف فاطمه خیز بر داشتم .
گفتم:مگر نمی خواستی او راببینی ؟فاطمه گریان به طرف اتاق زن ها دوید و مصطفی پشت دستهایش را به روی چشم هایش کشید و آرام گفت :بابا جان گفتم :بلند تر .
مصطفی فریاد زد:بابا.
 فریاد او گریه زنان را به شیون و گریه ما را به اربده ای بدل کرد که از آن حاج یونسی عظیم برآمد .فریاد زدم:حاجی ...تو را به شهادتت قسم که اگر اذن داری ،خودت را برما نمایان کنی ،حتی یک لحظه ،که ببینیمت ...لمست کنیم ...متبرک شویم ...
_ ناگهان چراغ پر نور شد و ناگهان خاموش شد .از شدت تاریکی فهمیدیم که چراغ اتاق دیگر نیز خاموش شده است .فقط صدای شیون و فریاد به نام حاج یونس بلند بود .که ناگهان آن همه تاریکی به ظهور نوری ملایم روشن شد و بیشترو بیشتر رنگ گرفت تا به رنگ طلایی حضور او متوقف شد در هیات یک آدم ،رشید که در برابر چشمان حیران ما زیر فشار خرد کنندصدای قلب ما شروع به چرخش کرد و برابرهر یک از ما ایستاد و ماتفقد شدیم و مهربانی از ما گذشت و سپس به اتاق دیگر رفت و ما که ایستاده بودیم و یونس یونس از زبانمان نمی افتاد ،طاقت از دست دادیم و افتادیم و من فکر کردم مگر قلم خود شهید بتواند این ظهور رابنویسد .آن نور طلایی به اتاق باز آمد و به همان ملایمتی که ظاهر شده بود ،محو شد و من دلم نمی خواست چراغ روشن شود. دلم می خواست درآن تاریکی که همه چیز درش پیدا بود ،سر به سجده برم وفریادزنم :عنده ربهم یرزقون ...

منبع:کتاب ظهورنوشته علی موذنی ناشر لشگر41ثارالله-1384
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:10 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس6
همان طو ر كه مي دانيد ،‌خبر در روستا زود مي پيچد ، چنان كه خيلي زود خبر ورود نويسنده اي پيچيد كه به زنگي آباد آمده تا درباره حاج يونس كتاب بنويسد ؛ و اين اگر براي روستائيان فقط يك خبر است كه كنجكاوي و علاقه شان را برمي انگيزد ، مسئوليت مرا به جهت پيوستن آنان در جرگه خوانندگاني كه تاكنون با من همراه بوده اند ، خطيرتر مي كند، بخصوص كه نسبت به هم ولايتي خود حاج يونس تعصب مي ورزند و سخت مشتاقند بدانند آن كه مي خواهد درباره او كتاب بنويسد كيست ؟ آقا مرتضي گفت كه خبر از اينجا به كرمان هم رسيده و عده اي از دوستان و همرزمان حاج يونس پيغام داده اند كه امشب بعد از شام مي آيند اينجا براي شب نشيني و نقل مجلسمان هم حاج يونس خواهد بود. گفتم عالي است و با وجود آنها جاي خالي خاطراتي كه درباره حاجي خوانده ام، پر مي شود ؛ و چون ناهار مفصلي خورده بودم و چشمانم سنگين شده بود ، آقا مرتضي گفت : بد نيست يك چرت بخوابيد.
از پيشنهادش استقبال كردم ، بخصوص كه شب گذشته خوب نخوابيده بودم و حالا خستگي غالب شده و براي امشب هم كه بايد بيدار باشم.
گفت: چاي بخوريد و بخوابيد.
گفتم: اگر اشكالي ندارد، چاي را بعد از آنكه بيدار شدم ، مي خورم.
گفت: اشكالي ندارد.
به بالش ها و ملافه هايي نو كه پيداست مخصوص مهمانند ، مجهز شدم. آقا مرتضي از اتاق بيرون رفت كه من راحت باشم. دراز كشيدم و چشمانم  را بر هم گذاشتم. ليلا و سهيلا و پروين مثل برق آمدند و گذشتند. بايد تا شب كه مهمان ها مي آيند ، كار را به مرحله اي برسانم كه مهماني آخرين فصل كتاب شود.

در ابتداي اين فصل ناچارم ملاحسين را از داستان حذف كنم ، و به علت كمبود وقت جاي پرداختن به كيفيت مرگ او به تاثير آن در زندگي حاج يونس بپردازم. خدا رحمتش كند. همان طور كه همه به حذف ملاحسين از محيط كار پرداخته بودند ، زندگي نيز به حذف او پرداخت ، و اين يك سال پس از شفاي قمر است.
حاج يونس يتيم مي شود !
جاي خالي پدر براي او كه هم سخن ملاحسين بوده، سخت ناگوار است. درست است كه پدر از كار افتاده بود ، اما براي حاج يونس به عنوان يك پشتوانه محكم روحي به خوبي ايفاي نقش مي كرد و بايد گفت كه در اين نقش نه تنها از كار افتاده نبود ، بلكه به شدت فعال هم بود. تا پدرهست، حاج يونس اگر از كسي مي رنجد، گله و شكايتي دارد، آن را به پدر مي گويد و پدر هر بار او را به سختي آرام مي كند. وقتي مشهدي حسن دستمزد یونس را طبق قول و قرار به طور كامل نمي پردازد و بهانه می آورد، ملاحسین به حاج یونس که از خشم به خود می پیچید، می گوید: خدا جای حق نشسته است و نمی گذارد حقی پایمال شود. اگر در این دنیا به حقت نرسی، مطمئن باش در آن دنیا به حق خود خواهی رسید.
این نویدی است که حاج یونس از آن به آرامش می رسد، چرا که در می یابد دنیا صاحب دارد و صاحبش ذره ای از قلم نمی اندازد.
اگر قبلاً عملاً مرد خانه بود، حالا دیگر رسماً این عنوان را به خود می پذیرد و کم کم در می یابد که این فقط یک عنوان نیست، بلکه توقعاتی را که پدر و فقط پدر می توانسته برآورده کند، حالا مرتضی و قمر در وجود او جستجو می کنند. اوست که باید به زندگی خط بدهد که چه بکنند و چه نکنند. کدام کار صلاح هست و کدام کار صلاح نیست. البته او قبلا نشان داده که در تصمیم گیری هایش تا چه اندازه دور اندیش است و از عقل سلیم پیروی می کند. او یک بار در هنگام بیماری قمر با به عهده گرفتن نقش او در زندگی نشان داد که هر چند نمی توان جای مادر را گرفت، اما می توان با انجام کارهای او از بار اندوه پدر و برادر کم کرد، و حالا با به عهده گرفتن نقش پدر، زخم فقدان او را برای برادر و مادر ترمیم می کند، و نباید فراموش کنیم که رابطه قمر خانم و ملاحسین در عین زن و شوهر بودن از محبتی سرچشمه می گرفت که میان پدر و دختر جاری است. برآوردن توقع مادر و برادر سخت است، اما یونس که سالهاست با قابلیت انعطاف خود در ایفای نقشهای مختلف نشان داده که می تواند زخمها را تا حدود زیادی التیام بخشد و از دلهره ها بکاهد و ما تأثیر این امر را در نقشی که بعدها در جبهه بازی می کند، خواهیم دید.
اما نقشهای گوناگونی که حاج یونس به عهده می گیرد، بیشتر در داخل خانواده به چشم می آید. خارج ازخانواده او پسر بچه ای است که پدر خود را از دست داده است. پس دیگران را به فکر می اندازد که برای او و خانواده اش امکان کار بیشتری فراهم کنند، برای همین حاج یونس که از مدرسه می آید، یا به جالیز خیار کربلایی احمد می رود یا سری به جالیز هندوانه مشهدی عباس می زند یا به پسته تکانی می رود یا در شخم زدن زمین به یکی کمک می کند و در برداشت محصول به دیگری و به این ترتیب خانواده سرپا می ماند و از نظر مالی در تنگنا نمی افتد. وقتی خانم معلمی از کرمان به زنگی آباد می آید، دنبال کسی می گردد تا بچه اش را نگهداری کند، همه قمرخانم را پیشنهاد
 می کنند تا مایه درآمدی برای آنها شود. قمر مادری فرزند آن معلم را
 بر عهده گرفته، ماهانه حقوقی می گیرد و این مطلب کم کم جا می افتد که معلمانی که برای تدریس به زنگی آباد می آیند، خیالشان راحت است که بچه های کوچکشان را زنی هست که مادری می کند. تعداد آنها بیشتر می شود و این برای خانواده خوشحال کننده است، چون مادری کردن برای قمر کار سختی نیست و یونس این کار را برای او بیشتر از کارهای دیگر می پسندد، هرچند خود به کارهای سخت تر تن می دهد؛ خشت مالی می کند، صدتا و هزارتا و آنها را می فروشد تا با پول آن زندگی را که به سختی خشت شده است، بگذرانند و راستش را بخواهید، دارم کلافه می شوم که چرا در این همه فصولی که از سر گذرانده ایم، حاج یونس خودی نشان نداده است؟ آیا در این همه اشتباهی وجود ندارد که او تصحیح کند؟ می دانم و مطمئنم که در میان خوانندگان است. احساس كردن حضور دو چشم ماورايي در ميان هزاران چشمي كه به مردمكان قهوه اي و مشكي و به ندرت آبي مرا
 مي نگرند،كارسختي نيست. حاجي جان، با تاييد كار تا اينجا به من براي ادامه قوت قلب مي دهي. پس چرا خودي به من نمي نمايي؟ تويي كه به جسم كبوتري در مي آيي تا ....
چه بگويم؟

ناگهان برحاشيه دستنوشته من اين خطوط پديدار شد :
بسم ا... الرحمن الرحيم
1-اگر شما انتخاب شده ايد، به دليل روش تحليلي كار شماست. پس انتخاب شما همان تاييد كار شماست.
2-اشتباهي صورت نگرفته است كه مجبور به دخالت شوم جز آنكه شفاي مادرم بيشتر از آنكه رحمت خداوند بر من و برادرم مرتضي باشد ، بر پدرم بوده است، زيرا خداوند نمي خواست زندگي بر او بيشتر از آن سخت شود. مرگ همدم در طاقت او نبود و چون فردي صالح بود، خداوند بر او اين رنج را نپذيرفت.
3-درست است كه پس از مرگ پدرم ، من مرد اول خانه شدم ، اما مادرم قوي تر از آن بود كه به من متكي باشد.
4-مبادا حق مرتضي ضايع شود. او در بيشتر كارها پس از مرگ پدرم همراه و كمك من بود.
5-در نوشتن محكم باشيد و جز به رضاي خدا نينديشيد ، زيرا بسياري از دقايق در زندگي من وجود دارد كه متاسفانه به رضاي ديگران انديشيده ام كه رضاي خدا در آن نبوده است. پس شما به حذف آن دقايق همت كنيد،‌هر چند خداوند مهربان از هر آنچه قصور در زندگي من بوده است، در گذشته است.
                  والسلام


از شدت هيجان چنان مي لرزيدم كه ترسيدم قلبم تاب نياورد. آقا مرتضي را صدا كردم و با چشماني اشكبار دستخط حاج يونس را نشانش دادم و گفتم :
اين دستخط را مي شناسيد؟
با دقت نگاه كرد و ناباور به من خيره شد. گفت: خط حاج يونس است! و حيران به خط نگاه كرد و باز به من.
پرسيد: اين را از كجا آورده ايد؟
توضيح آنچه خوانندگان مي دانند ،‌ملال آور است ؛ اما جذاب آن است كه او پس از شنيدن توضيح من آنقدر هيجان زده شد كه بي كسب اجازه از من نوشته شهيد را با خود برد و لحظاتي بعد صداي گريه و فرياد زن ها و بچه ها بلند شد. همسرش نام او را صدا بزند و بچه هايش بابا بابا كنند و من نيز كه قادر به حفظ اشك هايم نيستم، به اين فكر كنم كه چرا حاج يونس براي ارتباط برقرار كردن با من از روش هاي غير معمول استفاده مي كند؟
آمدن به خواب امري طبيعي تلقي مي شود ، اما تلفن زدن و بر كاغذ نوشتن و در جسم يك كبوتر حلول كردن هر چقدر هم كه ملموس باشد و به چشم خود ببيني و به گوش خود بشنوي ، باز هم باور آن براي كسي كه نديده است، سخت است. ناگهان صداي او بلند شد ، نه از روبه رو يا از پشت سر كه از همه جهات، ومن كه به هر سو مي چرخيدم ، در وضوح صدا تغييري احساس نكردم:
_ بستگان و دوستان را به همان خوابشان رفتن كفايت است،‌اما تو كه راوي مني ، بايد حضور مرا احساس كني و لمس كني و دريابي كه آنچه نامش عند ربهم يرزقون است ، چيست؟ كه اذن خداوند به شهيد تا به كجاست؟ كه شهيد عزيز كرده خداوند است و هر شهيد بنا به درجه اش نزد حق تعالي مي تواند تا آنجا پيش رود كه علاوه بر حضور در خواب به حضور در بيداري نيز اقدام كند تا مايه عبرت غافلان گردد تا اين دنياي فاني را كه كفي بر دهان ابديت است ، به هيچ گيرد و بداند آنچه حقيقي است ،‌نه دنيا كه آخرت است. پس تو روايت كن مرا آنچنان كه به قدرت لايزال حق تعالي دنيا را در مشت دارم و دلم براي دنيا زدگان سخت مي سوزد كه غافلانند....
زانو زدم و دست هايم را دراز كردم تا به دستاني كه مي دانستم دست دراز شده ام را رد نمي كنند، لمس شوم ، و شروع كردم به گريه كردني سخت و به صدايي بلند كه تاب نگه داشتن نفس را در سينه نداشتم. گفتم: حاجي جان، شفاعت ما يادت نرود... و سر بر سجده گذاشتم و ناليدم :دريغا...

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:7 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس5
فاطمه و مصطفي كه فهميده بودند فرستاده پدرشان هستم ، به مهري ديگر نگاهم مي كردند. لبخند زدم و گفتم : حاضر شويد برويم. آقا مرتضي آن دو را به بر گرفت و گفت: بايد به زن داداش براي آمدن بيشتر اصرار كنم . با اجازه. و با بچه ها به اندروني رفت. به به از اين هواي آفتابي كه نتيجه بارش باران است! هوايي آنقدر خوش كه انگار هديه خداوند به استجابت دعاي
بنده اي صالح است. از به كار بردن واژه دعا منظور دارم و مي خواهم آن را بهانه ورود به مبحثي كنم كه حاج يونس نسبت به آن سخت اهتمام مي ورزيده است و اين به دليل تجربه عميقي است كه سنگ تراش روزگار بر ذهن و بر قلب او حك كرده است. او هنگامي كه آماده مي شود سنگ تراش نقش مورد نظر ما را بر ذهن و بر قلب او حك كند، كلاس اول راهنمايي است؛ يعني دوران دبستان را به هر سختي كه هست ، پشت سر گذاشته است. سخت از اين نظر كه هم درس خوانده و هم كار كرده و البته به دليل نوع زندگي اي كه داشته است، اگر او را در مقام انتخاب قرار دهند، او از ميان كار و درس به راحتي و بدون لحظه اي حتي فكر كردن كار را انتخاب مي كند ، چون به خوبي دريافته است كه بدون درس مي توان زندگي كرد اما بدون كار نه.
او مي داند كه درس خواندن به اين شكل فقط به نفع اوست اما كار كردن او به نفع خانواده است . ممكن است او با درس خواندن سواددار شود ، اما بدون كار و مزد او خانواده از نفس مي افتد. نكته ظريفي كه لازم است بر آن تاكيد شود ، اين است كه نوع زندگي شان به حاج يونس ياد مي دهد او منافع جمع را بر منفعت فردي خود ترجيح دهد، وگرنه ترجيح كار بر درس نشانه بي علاقگي او به درس نيست، برعكس علاقه او به تحصيل تا آنجاست كه تا سطح ديپلم به هر سختي كه هست ، كار و درس را با هم پيش مي برد و خوشبختانه زندگي او را در چنان موقعيت خطيري قرار نمي دهد كه درس را به نفع كار رها كند، هر چند وقتي را كه براي كار مي گذارد،‌بسيار بيشتر از وقتي است كه براي درس مي گذارد، در نتيجه به ظاهر شاگرد درس خواني نمي آيد و نمرات عالي نمي گيرد ، اما همين كه او به ارزش وقتي كه براي درس خواندن مي گذارد، آگاه است و مي داند اگر همين مقدار وقت را صرف كار مي كرد، بر بهبود نسبي اوضاع خانواده تاثير داشت، بنابراين به اندازه وقتي كه براي درس
 مي گذارد ، به همان ميزان نيز از آن نتيجه مي گيرد و به عنوان شاگرد متوسطي شناخته مي شود كه گاه رو به قوت مي رود و گاه رو به ضعف ، يعني درست به همان ميزاني كه وقت درس خواندن را افزايش يا كاهش
مي دهد.
با آن كه ممكن است منتقدي به بنده ايراد بگيرد كه مقدمه بحث ديگري را چيده اي و به بحث ديگري پرداخته اي ،‌اما من به همين بحث ادامه مي دهم و مي گويم كه انتخاب كردن هميشه خطير است، خطير از آن جهت كه ممكن است اشتباه باشد و جبران ناپذير، چنان كه حاج يونس اگر فقط به منافع خود فكر مي كرد و درس را انتخاب مي كرد، مسلما به معاش خانواده ضربه مي زد، اما بر انتخاب او هر عقل سليمي صحه مي گذارد. درست انتخاب كردن نشان هوشمندي و دورانديشي است ، صفاتي كه بخصوص يك فرمانده در جبهه هاي جنگ بايد از آن بهره مند باشد،‌چون اگر واجد اين صفات نباشد ، مسلما در تصميم گيري هايش خطاهايي خواهد كرد كه جبران آن امكان ندارد. او با جان افراد سر و كار دارد و اين مسئوليت كمي نيست ، و حاج يونس كه درآن سنين تصميم درستي مي گيرد.،‌نشان مي دهد كه اگر مجبور به انتخاب درست شود ، بر آن چيزي تاكيد مي ورزد كه عقل سليم به آن حكم مي كند.
اما تجربه عميق حاج يونس از دعا :
 او كلاس اول راهنمايي است كه مادرش بيمار مي شود ، بيماري كه روز به روز تحليلش مي برد. حالا ديگر نه تنها مادر نمي تواند كار كند و كمك خرج باشد ، بلكه كارهاي خودش هم زمين مي ماند ؛ پختن و شستن و روفتن و امور زندگي و ... پولي هم كه در بساط نيست تا قمر را به شهر و نزد پزشك ببرند. از سپاه بهداشت هم كه كاري بر نمي آيد. پس قمر بايد با بيماري كنار بيايد و با دردي كه روز به روز نحيف ترش مي كند ، بسازد. او حتي قادر نيست خود را حفظ كند، خانواده كه جاي خود دارد. ملا حسين هم كه ديگر از كار افتاده و هيچ كس او را به كار نمي خواند. پس چشم اميد خانواده به كيست؟
_ يونس!
كيست كه مي تواند يك تنه جاي سه نفر كار كند؟
_ يونس!
يونس بي آنكه به كسي بگويد ، خود نقشش را در مي يابد.كه خود را بايد تكثير كند. پدر كه سالهاست، خيلي پيش از موعد ، عصاي وجود او را به دست گرفته است. مادر هم كه بخصوص در اين سه چهار سال اخير جاي آن كه چشم به دست هاي ملا حسين داشته باشد، چشم به دست هاي او داشته است.خودش هم كه همزمان با توقع خانواده از او ، بچگي را كنار گذاشته و سعي كرده خود را به سطح توقع ديگران برساند، با بيماري مادر درمي يابد كه حالا علاوه بر نقش پدر بايد نقش مادر را هم به عهده بگيرد. پس به عنوان يونس به مدرسه مي رود، به عنوان پدر به سر كار مي رود وبه عنوان مادر در خانه مي پزد، مي شويد ، جارو مي كند و هر كار ديگري كه مادر انجام
مي داده و بايد انجام شود. در خانه آب لوله كشي نيست و آنها مجبورند سطل سطل از فاصله اي كه نزديك هم نيست ، آب بياورند و استفاده كنند. تا آنجا كه مربوط به نقش يونس است و در توان اوست ،‌كارها پيش مي رود و اين كه او مجبور است نقش سه تن را به عهده گيرد و در هر يك از اين نقش ها كاري بيش از طاقت كودكي خود انجام دهد، مايه ناراحتي او نيست. او آن قدر با كار اخت شده كه بي كار بودن برايش معنا ندارد . آنچه مايه ناراحتي اوست ، تحليل رفتن روز به روز مادر و بيشتر شدن جزع و فزع پدر است. كاري از دست كسي بر نمي آيد. مادر به پزشك نياز دارد و در زنگي آباد پزشك نيست. تازه پزشك هم كه باشد ، پولي نيست كه خرج درمان او شود. مادر را بايد به كرمان ببرند و آنجا معالجه اش كنند ، اما امكانش فراهم نيست. اين است كه حاج يونس در عين آن كه به شدت كار مي كند و شب ها نه به خواب كه از خستگي از هوش مي رود ، روز به روز خود را  رد برابر بيماري مادر درمانده تر مي بيند. او مي داند كه اگر پول به اندازه كافي داشتند ،‌مي توانستند امكان بهبود مادر را فراهم كنند، اما با آنكه آن قدر كار مي كند ، هيچ وقت پول به اندازه اي كه نيازشان تامين شود ،‌به دستشان
 نمي رسد.
اين همه او را به نتيجه اي مي رساند كه حقيقتي مسلم است : قدرت آدمي بسيار محدود است ، محدوديتي كه گاه او را تا مرز نوميدي مي كشاند. اما اين دريافت در واقع مصراعي از يك بيت نا تمام است كه  نياز به مصرع تكميلي دارد ، زيرا اين مصراع به خودي خود از آدميزاد موجودي نااميد مي سازد كه اعتقاد خود را براي حصول موفقيت از دست مي دهد و چون انگل به درخت مي چسبد تا از شيره تلخي تغذيه كند كه طعم جبر مي دهد و بسيار هم بدمزه است.
البته ما دراين فصل دهم  ديديم كه حاج يونس توسط پدر به اين دريافت رسيد كه خدا حاضر و ناظر است ، اما با اينكه مصراع اول دريافت او كه مفهوم بدبيني را در خود دارد ، به بيتي بدل شود كه از آن بوي خوشبيني و اميد
 مي آيد ،‌لازم است اتفاقي بيفتد تا حاج يونس دريابد كه  خداوند تنها حاضر و ناظر نيست ، بلكه در عين حاضر و ناظر بودن در امور بندگانش دخالت
 مي كند. در چه صورت؟ در صورتي كه بخواني او را. و ما براي آنكه شاهد انوار نوراني استجابت دعايي باشيم كه خداوند بر بنده اش مي فرستد ، يونس را به لحظاتي مي رسانيم كه مادرش رو به موت است وپدرش گريان بالاي سر او نشسته و از او مي خواهد شهادتين را ادا كند و مادر بريده بريده شهادتين را مي گويد و در انتظار مرگي كه در راه است، از شدت درد بي قراري
مي كند. يونس تاكنون چهره پدر را اين قدر تلخ و دردمند نديده است. نگاه كردن به مادر براي او در حكم آتشي است كه به جانش مي افتد. در مي يابد كه آدميزاد در مقابل مرگ چقدر تنهاست و همين تنهايي است كه او را هرچقدر هم كه ظالم بوده باشد ،‌به شدت مظلو م مي نمايد . مظلوميت قمر ، اين زن مظلوم در آن لحظه مضاعف است.
يونس به گريه مي افتد. ملا حسين نگاهي به او مي اندازد و چشمانش در پس اشك هاي جاري به برقي روشن مي شود كه از اميد نور مي گيرد. بلند
مي شود و حاج يونس را به بر مي گيرد و گريان به او مي گويد: برو برو از  خدا بخواه كه مادرت را شفا دهد. دعاي تو كه معصومي و هنوز گناهي
 نكرده اي ، راحت تر بالا مي رود تا دعاي من. دعاي من اگر مي خواست اثر كند ، تا حالا اثر كرده بود. برو پسرم. برو وضو بگير و به درگاه خدا دعا كن.
حرف هاي ملا حسين گريه يونس را شديدتر مي كند .به حياط مي رود. وضو مي گيرد و در ايوان روي خاك به نماز مي ايستد. نياز دارد آسمان را  ببيند،‌چون در درخشش اين همه ستاره شوكتي است كه خواه نا خواه به قدرت شگفت خداوند ايمان مي آري. نماز مي خواند و دست به دعا بر مي دارد و چنان گريه مي كند كه صدايش دل ملا حسين را به درد مي آورد: خدايا ... من مادرم را از تو مي خواهم ... نگذار بميرد...
ملا حسين مي آيد و او را در آغوش مي كشد و هر دو با هم به سيري گريه مي كنند و خود را بالاي سر قمر مي رسانند كه رنگ به رويش نيست و لب هايش به شدت خشك است. حاج يونس دستمال خيس را به سرو روي او
 مي كشد . مادر از نم دستمال چشم باز مي كند و به ديدن حاج يونس لبخند مي زند . در چشمان مادر فروغي است كه دل حاج يونس را به نور اميد روشن مي كند.
نمي داند چرا،‌اما مطمئن شده كه مادر از دست رفتني نيست و نمي داند چگونه ، اما دلش مي خواهد به پدر بگويد مطمئن باش همه چيز درست خواهد شد ، چون مادر را به دست بهترين پزشك سپرده ايم و اين لحظه لحظه شفاي مادر است و از اين پس حال مادر رو به بهبودي مي رود.
او با همين اطمينان پايين پاي مادر مي خوابد و چشم را نه به روز كه به سلامتي مادر مي گشايد، مادري كه بر خلاف دو ماه گذشته احساس درد
 نمي كند و هر چند خيلي ضعيف است ، اما شيري را كه برايش جوشانده اند، رد نمي كند و همين جاست كه حاج يونس قدرت نامحدود آن حضور ناظر را با همه وجود احساس مي كند و دور از چشم همه سر به سجده مي گذارد و شكر مي كند و از آن پس دعا كردن جزء لاينفك زندگي او مي شود ، زيرا او به خوبي دريافته كه قدرت محدودش تا چه اندازه به آن قدرت نامحدود نيازمند است.
قمر سلامتي خود را باز مي يابد. او توسط قدرتمندترين پزشك به اكسير حيات شفا يافته است و هر كس نداند ، ملا حسين مي داند كه خداوند به دل شكسته اين پسر نظر لطف انداخته است.
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:6 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس4
من باید از خواب بیدار شوم ،دست و صورت بشویم و سر سفره صبحانه بنشینم و ما جرا را برای پروین بگویم و او تعجب کند و به طور طبیعی راه انکار را در پیش بگیرد و بگوید :مگر می شود ؟
من بگویم :حالاکه شده .او بگوید :خواب دیده ای !
اما من باآنکه می توانم به تفصیل به این همه بپر دازم ،از بیان آن می گذرم ،زیرا منتقدی که در درون من است و روز به روز مرا به خواندن کتاب های مختلف داستان و نقد داستان و نظریه های داستانی تشویق می کند تا خود را پروار تر کند ،می گوید که نباید فراموش کنی که این کتاب صاحب دارد .که تو اگر یک صحنه را بی مورد به خود اختصاص دهی ،حق او راضایع کرده ای و این از عدالت به دور است ،بنا براین به یک جمله بسنده کن و این فصل رابا گفتن این که عازم سفر شدم .به پایان ببر،چون همین قدر برای خوانندگان با هوش ما کافی است تا در یابند که برای انجام این سفر مقدماتی چیده شده و تو همین طور نا گهان عازم نشده ای بلکه رفته ای سراغ آقای کرمانی و بی آنکه به ماجرای تلفن شهید اشاره کنی علاقه خود را برای رفتن به روستای زنگی آباد اعلام کرده ای و او نه تنها از این تصمیم به جا استقبال کرده بلکه خرج سفر را هم تقبل کرده است . همچنین کلی با مدیر مدرسه سر وکله زده ای تا سر انجام با یک هفته مرخصی موافقت کرده به این شرط که کار ها عقب نیفتد و...باآن که خیلی قبول ندارم که خواننده به شنیدن ماجراهایی که برمن به عنوان راوی می گذرد ،بی علاقه باشد ،چون تجربه خلافش را نشان داده و اتفاقا بسیاری از خوانندگان چه حضوری چه تلفنی و چه با برنامه اظهار کرده اند که یکی از دلایل موفقیت کتاب اول من حضور راوی ای است که سر نخ ها را به خوبی به هم وصل  می کند و از آن نتیجه لازم را می گیرد بی آنکه وراجی کند و به حس و حال خواننده ضربه بزند و آنچه را او به فراست خود دریافته توضیح دهد و از این گونه مختصات که خاص یک راوی متعادل است که پا به پای خواننده پیش میرود و اطلاعاتش بیشتر از خواننده نیست و هر اطلاعی را به دست می آورد ،اگر لازم دید سخاوتمندانه در اختیار خواننده می گذارد تا او نیز خود را یک پا راوی داستانی ببیند که
 می خواند .اگر تفاوتی میان راوی و خوننده وجود دارد ،تنها در این است که راوی عامل اجرایی و خواننده ناظر اوست و بنده می خواهم تا به آنجا پیش بروم که اگر احساس خستگی کردم به یکی از خوانندگان علاقمند بفرما زده ،جای خودم را با اوعوض کنم و خستگی ام را با کیف نا ظر بودن از تن به در ببرم .اما بنده در تمام مدتی که استاد درون مرا از شرح ماجرا های خصوصی خود برحذر داشت بی آن که اعلام کنم و به این ترتیب صفحاتی از داستان آن شهید را به مناظره ای دو طرفه تبدیل کنم سرم را زیر انداخته دو زانو برایش نشسته بودم و با گفتن:چشم چشم در واقع حق شهید زنگی آبادی را به جا می آوردم که خواهان پیشرفت داستان خود است .بله درست است .حرف حساب همین است و من نباید به خود بپردازم و چنین قصدی هم ندارم اما چه کنم عواطف من نسبت به لیلا و سهیلا مانع از اجرای دستور استاد می شود و ناچار می شوم سر پیچی کرده به مسئله بسیار مهمی بپردازم که جملات شاعرانه می طلبد تا بتواند فضای لازم را برای بیان دلتنگی من ایجاد کند .تجربه نشان داده که دلتنگی به جملات بلند گرایش دارد ،جملاتی که سر شار اند از کلماتی که خاصیت پرواز دارند برای همین باید سبک وزن باشند تا بتوانند به پرواز درآمده همچون کبوتری نامه بر ،عمل کنند. شعری که در باب دلتنگی است به نظر من مثل دسته پرندگانی است که در یک پرواز هماهنگ به سوی عامل دلتنگی می پرند .حتی
 می توان گفت آنها به سوی سیمرغ دلتنگی در پروازند .پس من با اجازه شهید زنگی آبادی و خوانندگان محترم و منتقد درون کمی به مضمون دلتنگی می پردازم .این خواهش نه به خاطر خودم که به خاطر لیلاو سهیلا ست .می بینم که خانم های خانه داری که کارشان را به پکیزه گی انجام داده اند و حالا با من همراه شده اند ،کاملا موافقند .شهید زنگی آبادی هم همین طور ،زیرا او در می یابد که داشتن دو فرزند که چشم به راه پدرند ،یعنی چه ؟ منتقد درون هم که چشم ها یش را بسته است .(اغماض می کند ).می مانند تعداد محدودی خواننده که مجردند و چون هنوز به نعمت داشتن فرزند نائل نیامده اند مشغول خمیازه کشیدنند .بد نیست تا این دوستان استراحت کنند ،من از این مرز احساسی که آن رابا چند تصویر نشان می دهم ،عبور کنم ...لیلا مدادش را به چانه اش تکیه داده و چشم هایش را بسته است .دفتر کتاب ریا ضی جلویش است .فکر نکن ،دخترم .ضرب و تقسیم کن جمع و تفریق تا راه حل پیدا شود .می بوسمش .پلک ها را باز می کند . چراغی روشن است که پول برقش را من نمی پردازم و در این چال گونه ها که به لبخندی ایجاد می شوند نام چه گلی را می توان نوشت که به خوشبویی موی او باشد ؟

_مواظب خودت و سهیلاو مامان باش .
_توهم مواظب خودت باش
دست دور گردنم حلقه می کند و هر دو گونه ام را می بوسد .و حالا سهیلا:سهیلا رفتاری سنگین مطابق با رفتاری را که بالیلا داشتم ،برنمی تابد .او را باید از زمین بلند کنم و صورتش را برابر صورتم بگیرم و لپ هایم رابا دو چشم هایم رادرشت کنم تا اوبخندد و باد لپ هایم را با ضربه های مشتش خالی کند .

-به بابا بوس نمی دهی ؟اول گونه راست دوم گونه چپ.می گذارمش زمین .دست هایش را دو رپاهایم حلقه می کند که نمی گذارم بروی .
_ مجبورم دخترم .زود برمی گردم .
اما پروین ،اگر به مراسم خدا حافظی پروین نپردازم ،دو باره از طرف خانم ها به سوء رفتار با او متهم می شوم ،چنان که بسیاری از آنان به من در باره نوع رابطه ام با او سخت ایراد گرفتند و گفتند مخصوصا ما را دق دادی از این که برای خودت ضبط و برای دختر ها تراش رومیزی و عروسک خریدی ،اما آن انگشتر مار مانند را از ایشان دریغ کردی . برای همین بسیاری از خانم ها کتاب اول را در پایان فصل دوم از بخش اول نخوانده رها کرده و قسم خورده ان که دیگر از این نویسنده کتابی نخرند و نخوانند .به این ترتیب آن شهید بزرگوار برای آنکه داستان زندگی اش خوانده شود باید فداکاری کند و به این تکه نیز با رضایت خاطر تن دهد و نیز منتقد درون باید از این اعتراض درس بگیرد و بداند ورا جی کردن جزفنون مسلم نویسندگی برای جلب خوانندگان احساساتی است .بنا براین اجازه دهید ساکم را بردارم و به پروین که
 چهره اش را در چنین لحظاتی که مهربان است ،سخت دوست می دارم ،نگاه کنم .لبخند زد : گفت برایت همه چیز گذاشته ام .
_ دستت درد نکند .
کفش هایم را جلو در جفت کرده بود .پیش ازآنکه از در بروم بیرون ،گفت :یک دقیقه صبرکن .تا اوبه آشپز خانه برود و با سینی ای که درآن کلام مجید و یک کاسه آب است ،بیرون بیاید احساس کردم دور شدن از خانه ای که فضای آن اینک به شدت دلچسب می نماید ، حتی اگر اجاره ای باشد چقدر سخت است و این توضیح لازم است که ما ازآن طبقه 57متری به آپارتمانی 70 متری که دو خوابه با آب و برق و تلفن است ،نقل مکان کرده ایم .آرزوی پروین این است که خدا لطف کند تا ما بتوانیم همین جا را بخریم .
خب ،آمد ،با لبخندی برسینی ای در دست .از زیر قرآن رد شدم و آن رابوسیدم .داخل کاسه آب دو تا سکه پنج تومانی بود.
_ مواظب خودت وبچه ها باش .
_ زود برگرد .
در چشم های هم خیره شدیم و در حضور بچه ها فقط به هم لبخند زدیم . وقتی صدای پاشیده شدن آب را در پشت سرم شنیدم ،به نظرم آمد شهید زنگی آبادی از این گونه مراسم چه بسیار داشته است و چه براو سخت
 می گذشته است .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:5 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس3

فرقی نمی کند ،چه در داستان چه در واقعیت ،رسم مالوف این است که به محض حضور ارواح دلهره آمیز می شود .در این حالت همن طور که در واقعیت زبان بند می آید و لرزه براندام می افتد و صدا در گلو خفه می شود ،در داستان نیز نثر بریده می شود ،جملات کوتاه و مقطع می شوند و کلمات سخت وسنگین ...استفاده از سه نقطه به منزله طنینی که گوش را می آزارد و چشم را خیره می کند ،کار برد فراوان می یابد تا فضای لازم را برای ایجاد دلهره فراهم کند تا بخصوص خواننده وحشتی را که لازمه آن صحنه است ،با تمام وجود احساس کند .همه اینها قبول .می دانم که این گونه عملیات زبانی باید در پایان قصل قبل یا آغاز این فصل انجام می شد ،من هم چنین قصدی داشتم ،اما راستش ،آن دو چشمی را که در پس پنجره دیدم یا بهتر است بگویم احساس کردم ،به نظرم مهربان تر از آن آمدند که بتر سانند و داستان مرا پراز سه نقطه و کلمات سنگین و نثر بریده کنند . برعکس چنان فروغی داشتند که برتاریکی قالب آمدند و فضا را به شدت دوستانه کر دند و من حتی وقتی آن دو چشم را در طرح سری دیدم که بدن نداشت یا از بدن جدا افتاده بود ،نه تنها نتر سیدم که از لبخندش فهمیدم اگر این سر به بدنی وصل بود ،دست راست آن بدن به سویم دراز می شد تا دست مرا به مهر بفشارد و این همه سریع تر از آن بود که به ثانیه ای در آید آن قدر که من آن را به قدرت تخیل خود نسبت دادم ،چون آنچه به چشم آمد ، محو شد و بلافاصله زنگ تلفن به صدا در آمد .با آنکه در یافته بودم جایی برای ترس نیست ،این
در یافت هنوز از ذهن به جسم منتقل نشده بود ،انگار باید جسم من فاصله ابری میان برق و رعد را برای آن که به چشم بیاید و سپس گوش بشنود ،طی کند تا گوشی را بردارم ،طول کشید و وقتی برداشتم ،شنیدم :

 

-خواب نمی بینم ؟
_هر عباسی یک حسین دارد و هر حسینی یک زینب و هر زینبی که شمشیری است در نیام که باید برآید .من این شمشیر رادر دست تو می گذارم ،زیرا از خدا خواستم که یک بار چون عباس شوم و یک بار چون حسین .به وقت عباس شدن بی دست شدم و یک بار چون حسین شدن بی سر .مرا از پاهایم شناختند .این ها را می دانی ...خوانده ای ...
_یعنی من انتخاب شده ام ؟
_ ما خود را تحمیل نمی کنیم بلکه در دل ها جا می کنیم .
_ باید چه کنم ؟
_حق را ادا کن .حق این اثر آن است که مرا طوری در یاد ها برانگیزدکه در قیامت برانگیخته می شوم ،کامل ،و نه شرحه شر حه ،آن طور که در دنیا شدم. اگر حسین را سر بریدند و عباس را دست، آنان قیامت نه با سر و دست بریده که با اندام کامل خویش برانگیخته خواهند شد و من نیز که مرید آنان بوده ام ،چنینم .پس تو خاطرات مرا که اینکه چون جسم دنیا ای ام شرحه شر حه است همچون جسمی که در قیامت برانگیخته می شود ،به اندام کن ،با سر و دست . بخواهی می توانی . می خواهم ،پس حتما می توانم .
_مرا نه ناظر خود که خواننده ای فرض کن که با کلمه به کلمه تو پیش می آید و به هر جمله ات قد می کشد .اگر کتاب تو جسم باشد ،من روح آنم .
_من مفتخرم .
_از تعرف کم کن.
 _ حرف دلم را زدم .
_ برای آن که به مکان مسلط شوی ،به روستای زنگی آباد برو ...
_ آیا ارتباط یک طرفه است ؟
_تو اراده کن من می آیم .
_ همین طور تلفنی ؟
_ به هر صورتی که بخواهم .من اذن از خدا دارم .
نا گهان تلفن شروع کرد به بوق ممتد زدن ،انگار در بند شما ره ای نبوده است . گوشی را گذاشتم و به طرف پنجره رفتم .تاریکی حجیم بود و سنگین .به نظرم آمد به هزا ران چشم پاییده می شوم .یعنی خواب
 می بینم ؟از آن خواب هایی که سخت واقعی می نماید ؟باید در این باره سکوت کنم یا در باره اش با هر کسی سخن نگویم . چه نیازی است اتفاقی را که افتاده ....منظورم این است که ...صدایی را که شنیده ام و...چهره ای را که دیده ام ،با قسم و آیه به دیگرانی که باور نمی کنند ،ثابت کنم ؟این سه نقطه ها را جان نثر من چه می خواهند ؟،یا باز تاب از من اند که خود نیز به آن آگاه نیستم یا سعی در پوشاندن آن دارم ؟کتمان نمی شود کرد که مهمانی در اتاق است که...یعنی ممکن است خواب دیده باشم ؟خوابی که هنوز هم ادامه دارد ؟تا صبح نشود ...تا برسر سفره صبحانه با پروین لیلا و سهیلا ننشینم و شبی را که گذشته یا در حال گذر است ،مرور نکنم ،به واقعی یا خواب و خیال بودن آنچه گذشت ،اعتقاد پیدا نکنم .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:3 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس2

اما چرا از تورق در مطالب مربوط به شهید زنگی آبادی نا امید شدم ؟
نا امیدی من ارتباط مستقم با تقا ضای آقای کرمانی داشت :این که تنها به بیان خاطرات اکتفا نکنم ؛بلکه خاطرات را تخته پرشی برای آفرینش یک اثر هنری قرار دهم .در هین تورق ناگهان سوالی ذهن مرا اشغال کرد :چگونه
 می توان هم به واقعیت زندگی شهید زنگی آبادی وفادار بود هم از آن داستان پرداخت ؟اگر خاطره را رونوشتی واقعی از زندگی بدانیم که همه چیزش بی کم وکاست با واقعیت زندگی تطابق دارد ؛در مورد داستان که بربستر تخیل جاری است و دنیای خاص خودش را دارد و از منطق خاص خود پیروی کند و از هعیارهای دنیای واقعی گریز می زند ؛چگونه می توانیم چنین ادعایی داشته باشیم ؟یعنی اگر من بخواهم هم به زندگی شهید زنگی آبادی وفادار باشم و وقایع زندگی او راچنان که رخ داده شخصیت او را چنان که بوده ؛حوادث زندگی او را بی پس و پیش کردن بپردازم ،چگونه می توانم عنصر با ارزش تخیل را وارد کار کنم که عنان گسیخته عمل می کند و برای خود طرح می ریزد و شخصیت ها را اسیر ما جراها می کند و ماجراها رابرشخصیت ها مسلط می کند و با ایجاد کشمکش به زندگی شخصیت ها معنا می بخشد تا هستی راقدر بشناسند و زمان را از دست ندهند که این زمان زباله ای نیست که باز یافت شود و بر تعداد خواهران و برادران آن شهید اگر نیفزاید ،از آن می کاهد و ده ها وصد ها تغییر دیگر به اقتضای طرح داستانی.متوجه باشید که این آشفتگی از ذهن من نیست ،بلکه ناشی از تناقضی است که در تقاضای آقای کر مانی به عنوان صاحب کار وجود دارد :یعنی اگر من بخواهم خاطرات شهید زنگی آبادی رامحملی برای نوشتن داستان کنم ،نا چارم به حذف و اضافه در خاطرات او دست بزنم .شاید حذف مشکلی ایجاد نکند ،اما اضافه کردن حتما خلاف وفا داری است .و درآنچه اضافه می کنم ،شاید شخصیت واقعی شهید نگنجد ،پس من ناچارم به شخصیت او نکاتی را نسبت دهم که حتما مشکل آفرین خواهد بود ،زیرا داستان به نام اوست ...
این است که نا امیدانه برآنم پوشه خاطرات شهید زنگی آبادی را ببندم و آن را به آقای کرمانی پس بدهم و با عرض تاسف بگویم نشد .یا من نمی توانم
اما چطور می توانم به آقای کر مانی که با آن همه اظهار لطفش که مرا نمک گیر عواطفش کرده ،بگویم که نمی توانم ؟کسر شان نیست ؟و بهتر نیست جای آن که کار را از سر باز کنم ،برای رفع این مشکل راه حلی پیدا کنم ،؟هر قفلی باید خودش باز شود .اصلا چرا مطلب را از اول مرور نمی کنی ؟کلید به قفل همین خاطرات آویزان است .کافی است پیدایش کنی :خا طرات خواهر شهید در باره برادرش ...خاطرات برادر شهید در باره برادرش...همسرش...مادر زن...پدر زن...و دوستان ...
چیزی که در این خاطرات به وضوح به چشم می آید ،این است که انگار همه در تعریف و تمجید از آن شهید با هم مسا بقه گذاشتند .انگار او هیچ نقطه ضعفی نداشته است .انگار نه او آدمیزاد ،بلکه فرشته ای بوده که از آسمان به زمین فرود آمده تا بی هیچ کشمکشی در انتخاب خیر و شر تنها به کار خیر بپر دازد و حتی در مقام هم اسمش ،یونس پیامبر نیز قرا ر نگیرد که به جرم گناهی که مر تکب شد ،به کام نهنگی در آمد و تااز آن کام در آید ،مویی سپید کرد و جسمش چنان تحلیل رفت که میوه کدو به اذن خداوند وارد عمل شد و او را به مهر خویش پرورید .البته ایرادی به این عزیزان وارد نیست ،زیرا نگاه خانواده و دوستان شهید به او ناشی از شفقتی است که همه ما نسبت به رفتگان داریم و همین شفقت باعث می شود تنها به خوبی ها نظر کنیم و ضعف ها رااز نظر دور بداریم و چه بسا در تمجید از آنان اغراق کنیم .البته بنده قصد کوچکترین جسارتی را به ساحت مقدس شهیدانی ندارم که به افتخار ابدی میهمانی خدا نائل آمده اند .نظر من در واقع نه به ضرر شهید بلکه به نفع اوست ،زیرا مقام او در نظر ما وقتی ارزشمند تر می شود که بدانیم امکان خطا و گناه داشته ،اما مرتکب آن نشده و گناه را کوچک و بی ارزش شمرده تا در نظر خداوند بزرگ آمده که او را به خود پذیرفته است ،آرزویی که همه ما داریم هر چند برای به دست آوردنش تلاش نمی کنیم .باز هم تلفن، چرا قطعش نمی کنی ؟توجه نکن و نگذار رشته کلام که آسان از دست می رود ،از دست برود. کجا بودم؟بله...در پی رفع تنا قضی که در تقاضای آقای کر مانی بود و همچنان هست .اما آخر چطور می توانم به تلفن که زنگ می زند
 بی اعتنا باشم در حالی که رعشه اش تن مرا می لرزاند و شما می توانید بالا وپایین شدن کلمات رادر امواج آن ببینید. ولش کن ...تمر کزت را از دست نده ...بسیار خوب ...یک پیشنهاد :بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سوال در آوریم و بعد در مقام پاسخ برآییم ؟آقای کر مانی راداریم ،تناقض را هم داریم ،خودت هم که هستی و خاطرات شهید زنگی آبادی هم هست .از ارتباط میان این چها رعدد اصلی چه سوالی بر می آید ؟این که چطور می توان هم به خاطرات شهید وفادار بود هم داستان نوشت ؟اگر این زنگ تلفن بگذارد ...
اگر عنصر تخیل را از داستان برداریم چه می ماند ؟یک سری عناصری که در هوا معلقند و اسم شان طرح است و زاویه ی دید و شخصیت و صحنه و..حالا یک سوال دیگر :خاصیت این عناصر در چیست ؟ این ها وقتی خاصیت پیدا
 می کنند که تخیل یک داستان نویس به کارشان بگیرد و گر نه در حالت عادی مثل یک اجزای ماشین بی راننده اند .همه چیز سر جایش است ،اما ماشین فاقد خاصیت اصلی خود ،یعنی حرکت است ،خاصیتی که همه این اجزا برای به ثمر رسیدن آن کنار هم گذاشته شده اند ...و سوال دیگر که امید وارم آخرین باشد :آیا این عناصر را فقط تخیل است که به کار می گیرد یا به کار واقعیت هم
 می آید ؟شاید به کار واقعیت هم بیاید ،اما در این صورت دیگر داستان
 نمی سازند .فکر می کنم نظر آقای کرمانی را باید تعدیل کنم و پیش از این کار پاسخ به یک سوال دیگر ضروری است :چرا آقای کرمانی خواسته که در باره این شهید داستان نوشته شود ؟چون در داستان جادویی است که در خاطره نیست ...و این که داستان مثل یک بنای عظیم تاریخی زمان را معروض خود می کند و به لحاظ ساختا رش هم خود محافظ خود است هم دیگران را به محافظت از خود وادار می کند .یک بنای تاریخی هم بازدید کننده دارد هم نگهبان ،اما یک خانه معمولی چه ؟بنا بر این آقای کرمانی به درستی نظر به این دارد که با داستانی کردن خاطرات شهید زنگی آبادی از زندگی او بنایی ساخته شود که زمان را معروض خود گرداند همچنان که شهید با عمل خویش به جاو دانگی برخواسته است .این دیگر زنگ نیست ،بلکه زینگ است و اصلا بگذارید ببینیم این کیست که دست بر نمی دارد و با سماجت منتظر و امید وار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بردارد : بله ؟سلام علیکم . علیک
می خواستم بگویم شما می توانی برای رفع این به ظاهر مشکل از صنا عات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنی تر شود .سکوت ...سنگین شدم ..حیرت کرده ام
_شما؟
_من زنگی آبادی هستم .
_ببخشید ،کی؟!
 _یونس زنگی آبادی .
وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره من کرده بود .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:2 قبل از ظهر  
 ظهور دوباره شهید حاج یونس1
   

 شروع به خواندن مطلب نمودم و هر چه بیشتر پیش رفتم ؛ناامید تر شدم ؛زیرا متوجه شدم از این همه خاطره که مجموعه ای است از گفتار خانواده و دوستان و همرز مان آن شهید ؛چیزی به هم نمی رسد که قابلیت تبدیل شدن به اثری داستانی را داشته باشد ؛زیرا آقای کرمانی باآن که شیوه کار مرا در کتاب اول که وفاداری کامل من به ارائه واقعیت است ؛پسندیده ؛اعتقاددارد اگر لعاب تخیل رادر تار و پود واقعیت بتنم ؛خواهم توانست اثری پدید آورم که نه تنها دینش را به واقعیت ادا کرده ؛بلکه ازآن نیز فراتر رفته و به قالب داستان نزدیک می شود که خود از مقوله باارزش هنر است .
بنا براین ؛من که دیروز در مغازه آقای کرمانی از شدت شعف احساس می کردم می توانم هر غیر ممکنی را ممکن کنم ؛حالابعد ازنزدیک به سی و شش ساعت ؛نا امیدانه فکر می کنم چنین کاری از من بر نمی آید یا سخت برمی آید ؛زیرا اگر کتاب اول من از نظر او موفق عمل کرده ؛به خاطر روش من و دینی است که به واقعیت نشان داده ام و از ورود تخیل به آن قاطعانه پرهیز کرده ام , حالا فکر می کنم رفتاری برخلاف رفتار کتاب اول آیا می تواند موفقیت کتاب دوم مرا تضمین کند ؟
وآیا برای نویسنده ای مبتدی مثل من که به اعتبار کتاب اولش توانسته به مرز نویسندگان حرفه ای نزدیک شود ؛خطر ناک نیست که از روش کتاب اول خود عدول کند و روشی رادر پیش گیرد که هیچ گونه تجربه ای درآن ندارد ؟و آیا خوانندگانی که با کتاب اول من همدلی کرده اند درست به این دلیل نبوده که نظر خوشی نسبت به تخیل ندارند و واقعیت صرف را تشخیص داده اند ؛راه خود را از راه من سوا نکرده ؛به سراغ نویسنده ای دیگر نمی روند که همچنان به وا قعیت ارج می نهد و بس؟
و از کجا معلوم که در این پرداخت نیز موفق عمل کنم و دل خود رابه خوانندگانی علاقه مند به تخیل خوش کنم که از راه خواهند رسید تا اتاق های هتلی راکه خوانندگان سابق من خالی کرده اند ؛پر کنند و به من دلگرمی ببخشند که هر اثری اگر جذاب باشد ؛چه به رنگ تخیل آلاییده شده باشد و چه فاقد آن باشد ؛خوانندگانی رابا خود همراه خواهد کرد که هر یک برای دلبستن به انواع آثار دلایل خاص خود رادارند .این فکر باآن که تا حدودی دلخوش کننده بود ؛ به ترسی دامن زد که از واقعیتی انکار ناپذیر ناشی می شود و چهره خود رادر یک سوال هراس آور می نماید :اگر خواننده تو را به دلیل عدم جذابیت اثر در نیمه راه یا همان ابتدای اثر رها کرد ؛چه؟
صدای زنگ تلفن هر چند مرا به شدت از جا پراند ؛اما بهترین و به جاترین پایانی بود که می شد بر افکاری چنین نا امیدانه که هر لحظه صاحبش را بیشتر در خود فرو می برد ؛قائل شد .گوشی راکه برداشتم ؛حال کسی را داشتم که نزدیک به غرق شدن بوده ودر لحظات آخر توسط نجات غریق نجات یافته است .فکر می کنم صدای سرزنش آمیز نجات غریق که تو شنا بلد نیستی ؛چرا رفتی توی چهار متری ؟به اندازه صدای پدری مهربان نوازش بخش باشد.
 
جالب نیست کسی با اشتباه کردن خود یکی دیگر را از اشتباه درآورد ؟این همان کاری است که آدم خوبی با اشتباه گرفتن یکی از شماره های تلفن مرا با این پرسش به خود آورد :مگر من آقایی را که شماره را اشتباه گرفته ؛مجازات کردم ؟برعکس ,پاسخ او را محبت آمیز دادم و تلفن را قطع کردم در حالی که افکارم به رشته های دیگر وصل شد .این که آیا به عنوان نویسنده حق ندارم به تجربه ای حتی ناموفق دست بزنم ؟می بینید :این سوال برعکس سوال قبلی که در پی خود پاسخ های نا امید کننده را ردیف می کرد ؛پاسخ های دلگرم کننده را با خود به همراه دارد .چرا آقای صفایی ؛تو از چنین حقی برخورداری که در تجربه نوشتن اشتباه کنی و در مقام کسی قرا بگیری که از آن سوی خط شماره ای را اشتباه گرفته و به خاطر اشتباهش عذر می خواهد و مطمئن باش خوانندگان هم اشتباه تو را از آن سوی خط با محبت پاسخ خواهند گفت .در صورتی که احساس کنند قصد مزاحمت نداشته ای و شماره را نا خواسته اشتباه گرفته ای . خواننده وقتی خشمگین می شود که احساس کند شعورش دست کم گرفته شده و به او توهین شده است .اما بنده همین جا اعلام می کنم که به هیچ وجه دانای کل نیستم ؛بلکه کسی هستم در حد بی بضاعت  ترین خواننده این کتاب که به مشورت و همدلی سخت نیازمندم و توجه خوانندگان را فروغ راه خویش می گردانم و در صورتی که مشکل اساسی من برای نوشتن یا ننوشتن این رمان حل شود ؛دسته جمعی و با سر عتی که نه ترس آورد و نه ملال ایجاد کند ؛در خیابانی که به نام شهید زنگی آباد ی نامید شده ؛حرکتمان را آغاز می کنیم چه می دانم ؛شاید باد های موافق نیز شروع به وزیدن کنند و.....
انگار یکی از خوانندگان فرمایشی دارند .بفرمایید خواهش می کنم .
من می خواستم در تایید فرمایش شما عرض کنم: اگر نبود تجربه کردن ؛چه بسا بشر هنوز همچنان به همان صورت ابتدایی خود زندگی می کرد و از این همه اختراع و اکتشاف که حاصل ضرب کنجکاوی و تجربه و خطر کردن است ؛خبری نبود .
کاملادرست است .از شما ممنونم و دستم رابه سوی معرفتتان دراز می کنم .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 1:1 قبل از ظهر  
 شهید حاج یونس زنگی آبادی
     

شهیدحاج یونس زنگی آبادی سال 1340خورشیدی در خانواده ای مستضعف و متدین در شهر زنگی آباد کرمان به دنیا آمد .پدرش ملاحسین مردی مومن و عاشق اهل بیت بود .وقتی در سن هفتاد و پنج سالگی از دنیا رفت یونس دوازده سال بیشتر نداشت .پس از پدر ؛مادر خانواده با سختی و مشقت برای تامین معاش زندگی همت کرد .
از این پس ؛یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن ؛به کارگری روی آورد .با شروع زمزمه های انقلاب در حالی که دانش آموز دبیرستانی بود در تظاهرات و حرکت های انقلابی نقش جدی داشت.
باپیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و در سال1360 لباس سبز پاسداری را رسمابه تن کرد .
تدبیر ؛شجاعت و جسارت او درعملیات مختلف باعث شد تا او رافرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش در جبهه های جنگ خلاصه می شد .خاک شلمچه و عملیات کربلای پنج باشکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس
 زنگی آبادی بود .حماسه شور انگیز حاج یونس در این عملیات ؛نام زیبای او را برای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه کرد .از یونس دو فرزند به نام های مصطفی و فاطمه به یادگار مانده است .

 

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/19 و ساعت 0:51 قبل از ظهر  
 عکس من

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/16 و ساعت 0:15 قبل از ظهر  
 معاون جديد سياسي و اجتماعي فرمانداري تعييين شد .
  صبح يكشنبه ، 13 خرداد ماه ، 1386 مراسم توديع و معارفه اي با حضور فرماندار و مدير كل سياسي و امنيتي استانداري كرمان برگزار شد . با صدور حكمي از سوي استانداري ، عبدالرضا جعفري به عنوان معاون سياسي و اجتماعي فرمانداري كرمان معرفي شد .
به گزارش كرنا ، در اين مراسم حسين فتاحي ، مدير كل سياسي و امنيتي استانداري طي سخناني از ايجاد كمربند امنيتي براي مبارزه با قاچاق كالا خبر داد و افزود : به دليل استفاده از كالاهاي قاچاق ، بسياري از كارخانه ها و كارگاهها در كشور تعطيل شده است . وي افزود : با ايجاد روحيه فرهنگ سازي در مردم بايد از ورود كالاهاي قاچاق جلوگيري و به اقتصاد كشورمان كمك كنيم . گفتني است ، پيش از اين سيد ضياء طباطبايي به مدت 2 سال عهده دار سمت معاون سياسي و اجتماعي فرمانداري بوده است .                             به نقل از سایت کرنا

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/15 و ساعت 11:14 بعد از ظهر  
 10 روز سخنرانی حجت الاسلام دانشمند در زنگی آباد
سخنرانی حجت الاسلام دانشمند   به مدت ۱۰ روز 

زمان: از جمعه مورخ ۱۸/۳/ ۸۶            

مکان: زنگی آباد کرمان  

حسینیه فاطمه الزهراء(س)  

به مناسبت ایام فاطمیه

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/15 و ساعت 11:10 بعد از ظهر  
 اینهم لطف وحید جان قرائی نسبت به حقیر در وبلاگ کرمان خبر

با حکم دکتر زاهدی رئیس دانشگاه علوم پزشکی کرمان عباس زنگی آبادی به عنوان سرپرست روابط عمومی این دانشگاه منصوب شد.وی قبلا به عنوان کارشناس روابط عمومی در دانشگاه علوم پزشکی کرمان مشغول به فعالیت بود.

عباس زنگی آبادی از وبلاگ نویسان کرمانی هم می باشد که وبلاگ "زنگی آباد کرمان" به آدرس www.abzangi.blogfa.com توسط وی نوشته می شود.

برای وی در این سمت که می تواند در زمینه انتشار اخبار مهم دانشگاه علوم پزشکی کرمان نقش بسزایی داشته باشد آرزوی موفقیت داریم.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/15 و ساعت 1:25 بعد از ظهر  
 مراسم سالگردارتحال حضرت امام خمینی (ره)درزنگی آباد

مراسم سالگردارتحال بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره)یکشنبه شب (۱۳/۳/۸۶)درمحل مصلی حضرت ابوالفضل(ع) زنگی آبادبا حضور آقای کرمی نماینده مجلس شورای اسلامی، امام جمعه زنگی آباد، اعضاء شورای اسلامی شهرو تعداد کثیری از اهالی شهر برگزار شد. در این مراسم ابتدا آیاتی از کلام الله مجید قرائت شدوسپس هیات های عزاداری حضرت رقیه خاتون و علی اکبر زنگی آباد به عزاداری و زنجیرزنی پرداختند ودرانتهاء آقای کرمی طی سخنانی به ابعاد شخصیتی امام پرداخت وگفت: اگر امام نبود مشخص نبود که ما الآن چه وضعیتی داشتیم و مطمئنا وضعیت اسفناکی در انتظار  مابود.   چیزی شبیه کشورهای اسلامی دیگر بعنوان مثال آذربایجان که علیرغم اینکه ۹۰٪ آنها شیعه هستند اثری از شیعه بودن در آنها مشاهده نمی شود.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/15 و ساعت 1:10 بعد از ظهر  
 کمی بخندید:

به يكي مي گن:چرا ماشينتو از پلاک شروع مي کني

به شستن؟ ميگه:والا يه بار از سقف شروع کردم به

شستن رسيدم به پلاک ديدم ماشين خودم نيست.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/13 و ساعت 0:38 قبل از ظهر  
 پوچی دنیا
وقتی می بینی تا دیروز در یک منصبی بودی و امروز در منصبی دیگر وفردا...؟ نمیدانی کجا خواهی بود؟ به پوچ بودن خیالات واهی دنیوی بیش از پیش پی می بری.هفته پیش که تصمیم به استعفا از سمت قبلی ام به دلیل تفاوت سلیقه با مقام مافوقم گرفتم پا درمیانی بزرگان قوم هم اثر نکرد وبا پافشاری من بر مواضع اصولی ام(به ظن خودم) با استعفایم موافقت شد وبه مدیریت واحدی دیگر برگزیده شدم.

حالا در خودم احساس راحتی عجیبی دارم. زیرا هم از زیر فشار کار تا اندازه زیادی خلاص شده ام و

هم از همکاری با کسی که نمی توانستم با او کار کنم.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/13 و ساعت 0:23 قبل از ظهر  
 بهترين اشخاص

 

جیران خلیل جیران : بهترين اشخاص كساني هستند كه اگر آنها را تعريف كرديد خجل شوند و اگر آنها را بد گفتيد سكوت كنند .

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/11 و ساعت 0:53 قبل از ظهر  
 امام و توصيه به تهذيب نفس در جواني
حضرت امام خمينى (ره) در نامه اى که به فرزندشان حاج احمد آقا نگاشت، در مورد چگونگى استفاده از دوران جواني، چنين سفارش مى کند. «عزيزم! از جوانى به اندازه اى که باقى است، استفاده کن. در پيرى همه چيز از دست مى رود؛ حتى توجه به آخرت و خداى تعالي. از مکرهاى بزرگ شيطان و نفس اماره آن است که جوانان را وعده طول عمر مى دهد و تا لحظه آخر با وعده هاى پوچ، انسان را از ذکر خدا و اخلاص براى او باز مى دارد تا مرگ برسد و در آن حال، ايمان را اگر تا آن وقت نگرفته باشد، مى گيرد.»
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/11 و ساعت 0:40 قبل از ظهر  
 یک نکته

 

دروغ مثل برف است، هر چه آنرا بغلتانيد بزرگتر میشود.بااجازه سینا

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/10 و ساعت 12:30 بعد از ظهر  
 «يامولاتي يافاطمةأغيثيني»

يَافَاطِمَةُ الـزَّهراءُ يَا بِنتَ مُحَمَّدٍ، يَا قُرَّةَ عَينِ الرَّسُولِ،
يَا سَيِّدَتنَا وَ مَولاتَنا، إنّا تَوَجَّهنَا واستَشفَعنَا وَ
تَوَسَّلنَا بِکِ إلَي اللهِ، وَ قَدَّمنَاکِ بَينَ
يَدَي حَـاجَـاتِـنَـا، يَا وَجيهَةً
عِـندَاللهِ، إشـفَعي
لَناعِندَاللهِ.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/10 و ساعت 12:20 بعد از ظهر  
 
ایام شهادت ام الائمه ،کوثر جهان هستی،فرزند نبی،همسر ولی،حضرت فاطمه صدیقه (س) بر عموم دوستداران اهلبیت عصمت و طهارت تسلیت باد.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/09 و ساعت 9:25 قبل از ظهر  
 اشپیل؟
يارو زبونش ميگرفته ميره داروخونه ميگه: آقا اشپيل داري؟ ميگه: اشپيل ديگه چيه؟ ميگه: بابا اشپيل ديگه. يارو ميگه: يعني چي؟ درست تلفظ كنين من بفهمم. يارو ميگه: بابا جان اشپيل، ديگه! يارو ميگه: آقا من كه نميفهمم شما چي ميگين، بگذارين به همكارم بگم شايد اون بفهمه. رفيق يارو هم زبونش ميگرفته، مياد. بهش ميگه: آقا اشپيل دارين، يارو هم ميره براش يه چيزي مياره بهش ميده و ميره، بعد همكاراي يارو ازش ميپرسن: اين چي ميخواست؟ ميگه: اشپيل! ميگن: بابااين اشپيل ديگه چه كوفتيه!؟ اصلاً برو يكم از اين اشپيل ور دار بيار ببينيم چيه. يارو ميره و بر ميگرده ميگه: اشپيل تموم شد.
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/08 و ساعت 9:51 قبل از ظهر  
 A joke for you
گرگه مي ره خونه شنگول، منگول و حبه انگور. در مي زنه و مي گه: شنگول، منگول، حبه انگور، در رو باز کنين، منم ،منم، مادرتون. پينوکيو در رو باز مي کنه و مي گه: ببخشين از اينجا رفتن.
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/08 و ساعت 9:45 قبل از ظهر  
 بدون شرح
بدون شرح

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/08 و ساعت 9:23 قبل از ظهر  
 ADSL چيست ؟

  با گسترش كاربرد اينترنت در سراسر جهان و نفوذ ابزارهاي ارتباط با اينترنت به تمام بخش‌هاي زندگي بشري، امكانات و فناوري‌هاي استفاده از اينترنت و ابزارهاي آن نيز به شكل چشم‌گيري در حال تغيير و تحول است و روزانه ابزارهاي جديدي براي استفاده كارآمدتر و سريع‌تر از اينترنت به عنوان بستري براي استفاده از آخرين فناوري‌هاي روز به كاربران ارايه مي‌شود. شايد بتوان يكي از دلايل اين مسئله را تاثير استفاده از اينترنت به عنوان ابزاري براي رشد و توسعه كشورها دانست.
به همين خاطر است كه ميزان استفاده از اينترنت توسط افراد يك جامعه به عنوان شاخصي براي ميزان رشد و پيشرفت كشورها در نظر گرفته مي‌شود و هر چه ميزان استفاده از اينترنت توسط افراد و سازمان‌هاي يك كشور بيشتر باشد، آن كشور توسعه‌يافته‌تر خواهد بود. چه آن كه، دسترسي سريع به اطلاعات به عنوان كليدي‌ترين عامل در عصر حاضر هميشه مورد توجه افراد و سازمان‌ها و موسسات بوده است.
بر اين اساس، استفاده از ابزارهاي كارآمد براي اتصال به اينترنت و بهره‌گيري از امكانات اينترنت براي دسترسي بسيار سريع به آخرين اطلاعات و دانش روز امري بسيار ضروري است. استفاده از فناوري ADSL كه براي برقراري ارتباط پرسرعت و بدون قطعي با اينترنت، طراحي و در اختيار كابران قرار گرفته است، مي‌تواند به خوبي پاسخ‌گوي نيازهاي ياد شده باشد و سهولت دسترسي مداوم به اينترنت را براي كاربران با سرعت قابل ملاحظه‌اي فراهم سازد.
با بهره‌گيري از فناوري( ADSL (Asymmetric Digital Subscriber Line كاربران قادر خواهند بود تنها با استفاده از يك خط تلفن، كامپيوتر و مودم ADSL بدون مشغول كردن خط تلفن، به صورت دايم و با سرعتي بالا به اينترنت متصل شوند. به سخني ديگر، با استفاده از اين فناوري، امكان استفاده‌ي دو منظوره از يك خط تلفن فراهم مي‌گردد تا ضمن استفاده از خط تلفن براي مكالمه‌هاي تلفني، از آن براي برقراري ارتباط پرسرعت و بدون قطعي با اينترنت و بدون هزينه‌ي پالس تلفن بهره جست.
در حقيقت، با استفاده از اين فناوري، مي‌توان از يك خط تلفن افزون بر انتقال صوت، براي انتقال داده نيز استفاده كرد تا ضمن اين كه خط تلفن به صورت عادي براي كاربردهاي مكالمه و ارسال و دريافت نمابر مورد استفاده قرار مي‌گيرد، براي انتقال داده نيز به كار گرفته شود. افزون بر امكان استفاده دو منظوه از يك خط تلفن، آنچه كه اين فناوري را از ديگر فناوري‌هاي اتصال به اينترنت متمايز ساخته، سرعت بالاي آن است. به گونه‌اي كه مي‌توان با استفاده از ADSL با سرعتي تا 40 برابر بيشتر از اتصال از طريق شماره‌گيري تلفني به اينترنت متصل شد.
در توضيح اين فناوري و استفاده دو منظوره از يك خط تلفن بايد گفت، اساس اين فناوري بر مبناي استفاده از فضاي خالي سيم‌هاي مسي تلفن قرار دارد. بدين ترتيب كه سيم مسي تلفن همانند لوله‌اي‌ست كه هنگام استفاده از تلفن براي مكالمه‌هاي صوتي، تنها قسمت اندكي از فضاي آن به كار گرفته و مشغول مي‌شود.
بر اين اساس، به سادگي مي‌توان از فضاي استفاده نشده سيم مسي خط تلفن براي كاربردهاي ديگر همچون انتقال داده‌ها آن هم با سرعت بالا و هم‌زمان با انتقال اطلاعات صوتي بهره گرفت. نكته‌ي جالب توجه آن كه براي اين كار تنها استفاده از يك دستگاه مودم ADSL و يك دستگاه تفكيك‌كننده Splitter كافي‌ست و كاربران نيازي به استفاده از تجهيزات پيچيده و خاضي براي اين منظور ندارند و تنها با به كارگيري اين دو و اتصال آنها به رايانه و خط تلفن مي‌توانند به سادگي به ارتباط پرسرعت با اينترنت دسترسي يابند. نصب و راه‌اندازي اين فناوري به سهولت انجام مي‌شود و پس از به كارگيري آن، نيازي به شماره‌گيري براي اتصال به اينترنت وجود ندارد و با روشن كردن دستگاه كامپيوتر، به طور مستقيم اتصال به اينترنت نيز برقرار خواهد بود.
در حال حاضر، فناوري ADSL امكان دريافت داده‌ها را با سرعتي تا حد 8 Mbps و ارسال داده‌ها را با سرعتي تا حد 1 Mbps فراهم مي‌آورد كه بي‌گمان با پيشرفت دانش و فناوري روز و با توجه به اين كه فناوري ADSL به سرعت در حال پيشرفت و فراگير شدن است، امكان افزايش اين سرعت‌ها نيز وجود دارد.
گفتني‌ست، استفاده از راهكار اينترنت پرسرعت (ADSL)، بستر بسيار مناسبي را براي استفاده از آخرين امكانات و فناوري‌هاي روز دنيا فراهم مي‌سازد و كاربران به دليل ارتباط پرسرعت و دايمي با اينترنت مي‌توانند از مجموعه‌ي خدمات تكميلي ADSL همچون امكان مشاهده فيلم‌ها و برنامه‌هاي تصويري درخواستــي از طريق اينتـــرنت و تلويزيــــون خانگي (Video on Demand)، امكان استفاده از بازي‌هاي اينترنتي (Gaming) و ... بهره گيرند.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/08 و ساعت 9:18 قبل از ظهر  
 خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش.این مسخره ترین ضرب المثلی است که تا به حال شنیده ام.معمولا این کار با عدالت وانصاف جور در نمی آیدوپیروی ازرفتار وکردار عوام کاری بس نا صواب است. 
|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/06 و ساعت 10:3 قبل از ظهر  
 گرگ،میش،شیر

وقتی فکر میکنی،می بینی مردم بیشتر به خودشون می اندیشند تا به دیگران. وقتی قدرتی پیدا میکنند مث گرگ میشوند.و ،وقتی از اریکه پادشاهی پائین کشیده میشوند، مانند میش اند. جز عده قلیلی که همیشه شیرند.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/06 و ساعت 8:31 قبل از ظهر  
 مراسم جشن ولادت با سعادت زینب کبری(س)و روز پرستار
دیشب مراسم جشنی به مناسبت ولادت با سعادت زینب کبری(س)و روز پرستار در محل دارالایتام  زنگی آبادبرگزار شد. در این مراسم که امام جمعه شهر،اعضا. شورای شهر ،مسئولین بهزیستی کرمان وخیرین و نوباوگان مراکز تحت پوشش کرمان شرکت داشتند به پرستاران نمونه مراکز جوائزی اهدا.واز تعدادی از خیرین تقدیر بعمل آمد.

|+| نوشته شده توسط عباس زنگی آبادی در 86/03/02 و ساعت 12:28 بعد از ظهر