|
یادواره31 شهیدشهرزنگی آبادبرگزارشد
یادواره31 شهیدشهرزنگی آبادهمراه با مداحی حاج مهدی سروری و سخنرانی حچت الاسلام والمسلمین محمد صادقی ٍ در تاریخ 28/10/85 -بعداز نماز مغرب وعشاء در محل مصلای حضرت ابوالفضل(ع) زنگی آباد با نظم وشکوه خاصی برگزارشد.همچنین صبح روزجمعه دعای ندبه وسخنرانی توسط نامبردگان انجام شد.
ایرانگردی5
رامگاه شاه شجاع * شیراز
شاه شجاع یکی از بزرگترین و شجاع ترین پادشاهان آل مظفر بوده است که در قرن هفتم چشم از جهان فرومی بندد و چون بعد از وی اختلاف بین جانشینان بوجود میاید وی را در محلی ساده و بدون هیچ تشریفاتی دفن می کنند ودر زمان زندیه فردی به نام میرزا محمد خان کرمانی که از نوادگان شاه شجاع بود با اجازه کریم خان زند در سال 1191 هجری قمری سنگ بزرگی بر قبر وی نهاد و باغچه ای در اطراف آن احداث کرد و این سنگ تاکنون باقی مانده است.آرامگاه دارای 4 ستون مورب است که گنبدی در بالای آن قرار دارد . سطح بیرونی گنبد به وسیله کاشی های تک رنگ نیلوفری تزئین شده است و در سطح داخلی گنبد با کاشی های هفت رنگ تصاویر گل و بوته ایجاد کرده و در چهار قسمت داخل گنبد مطالب و اشعابه خط نستعلیق نوشته اند . آرامگاه دارای محوطه ای کوچک با تعدادی درخت نارنج می باشد .
عمارت ملک و پارک ساحلی آب شیرین کن *بوشهر *
مجموعه ساختمان های عمارت ملک در حدود 100 سال قدمت دارد ودر نزدیکی میدان بهمنی شهرستان بوشهر قرارگرفته است. مساحت زیربنای آن 4000 متر مربع بوده و در دوره قاجاریه توسط معماران فرانسوی با مصالح محلی احداث شده و درب و پنجره آن زیر نظر مهندسین فرانسوی ساخته شده است.
عمارت متعلق به یکی از ثروتمندان بوشهر به نام محمد مهدی ملک التجاره بوده است این کاخ توسط متجاوزین انگلیس اشغال شده و به صورت مقر نظامی آن ها در آمد. آن ها بعد از سال ها استقرار در این کاخ با ورشکست شدن ملک التجار(صاحب اصلی کاخ) لوازم نفیس آن را با قیمت کم خریداری کرده و با خود بردند. در اواخرسلطنت رضا شاه این عمارت که خوابگاه نظامیان شده بوده و پس از چندین بار بازسازی رو به ویرانی نهاد و متاسفانه به خاطر وسعت زیاد هنوز مرمت نشده است.
نوع و سبک معماری از سبک ساختمان سازی دو قرن پیش سواحل خلیج فارس که به بنگله معروف است تاثیر گرفته است و دارای یک قسمت استحفاظی , بارو و شاهنشین و قسمتی به صورت چند ایوان و اتاق های مسکو نی است .
پارک ساحلی آب شیرین کن هم در نزدیکی عمارت ملک و روبروی دانشگاه خلیج فارس قرار دارد که خیلی با صفا و زیباست . یک قسمت از این پارک جزء منطقه نظامی است ولی با این حال بازدید امکان پذیر است . رستوران سنتی و کافی شاپ هم در پارک موجود است و از پیتزا سمبوسه های خوشمزه پارک آب شیرین کن هم بی نصیب نمانید . پارک آب شیرین کن در اوایل فصل بهار از همیشه سر سبزتر و زیباتر است .
کاخ عالی قاپو * اصفهان *
کاخ عالی قاپو که در گذشته آن را دولتخوانه مبارکه نقش جهان و قصر دولتخوانه می خواندند نمونه منحصر به فردی از معماری کاخهای عهد صفوی است و داراى تزئینات نفیسی مانند مینیاتورهای هنرمندانه رضاعباسی،نقاش معروف عهد شاهعباس، نقاشیهای گل و بوته، شاخ و برگ، اشکال وحوش و طیور و گچ بری های زیبای به شکل انواع جام و صراحی در تاقها و دیوارها می باشد.
بناى اصلى عالى قاپو از شش طبقه تشکیل شده است. در طرفین در ورودى عمارت شش طبقه دو سکوى سنگى وجود دارد. کتبه اى نیز در بالاى این در قرار دارد که قسمتى از آن با گذشت زمان از بین رفته است. کرباسى که پس از در ورودى قرار گرفته سقفى بلند به اندازه مدخل جلویى ساختمان دارد. در همین کرباس مقابل در ورودى عمارت اصلى درى دیگر با دو سکو در طرفین هست که کرباس را به حیاط پشت ارتباط مى دهد. بالاى این در پنجرهاى مشبک قرار دارد که از آن نور به داخل کرباس مى تابد. اتاق هاى اطراف همین کرباس در حقیقت محل ادارات دولتى بوده است.
دو راه پله مارپیچ در دو گوشه طبقه اول راههاى ارتباطى را تشکیل مىدهند. بالاى طبقه اول چهار طبقه هست که هر دو طبقه علاوه بر اتاقهایى که دارند داراى تالار بزرگ هستند. نخستین تالار به وسیله درى بزرگ به ایوان بخش جلویى عمارت باز مىشود. بر در دیوار این تالار نقوشى زیبا و رنگارنگ وجود دارد که اغلب از آثار رضا عباسى است.
طبقه ششم تالارى بزرگ دارد که تماماً گچ کارى است. این تالار که به اتاق صوت نیز شهرت دارد، بر اساس شناخت فیزیکى صوت و انعکاس آن به نحوى ساخته شده که مثل یک استودیوى مجهز به ضبط صدا طنینهاى اضافى صدا را از بین مى برده است و اصوات را به صورتى صاف به تمام قسمتهاى تالار مىرسانده است. گچبری های اتاق صوت با هدف آکوستیک طراحی و اجرا شدهاند تا نغمهها و صداها به طور طبیعی و دلنشین شنیده شوند.همانطور که در مطالب پیشین هم گفتم کاخ عالی قاپو در میدان امام ( میدان نقش جهان ) اصفهان واقع شده است .
یادواره شهدای شهر زنگی آباد
یادواره شهدای شهر زنگی آباد-زمان: پنج شنبه ۲۸/۱۰/۱۳۸۵-مکان :مصلی ابوالفضل (ع)-جنب گلزار شهداء-همزمان با نماز مغرب وعشاء یونس
نماز جمعه زنگی آباد
نماز جمعه زنگی آباداینهفته به امامت حجت الاسلام شیخ حبیب الله زنگی آبادی امام جمعه موقت شهر زنگی آباد برگزار شد. ایشان در خطبه اول با ذکر بیان آیات و روایات وبا اشاره به فرازهایی از ادعیه ندبه وکمیل موضوع جانشینی حضرت امام علی (ع) بعد از پیامبر اعظم را اثبات و بر لزوم رهروی از راه ایشان وسایر ائمه معصومین تاکید کرد. وی در خطبه دوم ضمن یادآوری رعایت تقوای الهی به سالروز ارتحال مرحوم قمی وشهادت نواب صفوی ویارانش پرداخت واز مجاهدت های این شهدا تقدیر نمود. امام جمعه موقت شهر زنگی آباد درگذشت مورخ بزرگ مرحوم علی دوانی را تسلیت گفت وبرای آن نویسنده شهیر علو درجات را از درگاه خداوند متعال مسئلت نمود. ایشان در پایان با اشاره به سالروز عملیات کربلای پنج که شهید حاج یونس زنگی آبادی و هفت تن از همرزمان زنگی آبادی اش به شهادت رسیدند یادشان را گرامی داشت وبر شرکت همه اقشار مرد م در یادواره شهدا که در تاریخ بیست و هشتم دیماه( پنجشنبه) برگزار می شود تاکید کرد.
داستان ها و دست نوشته های رضا زنگی آبادی
رعنا وقتی که خواب است رضا زنگی آبادی شش ماه وبیست روز دیگرپانزده ساله می شوم اما هنوزدرخت پرتقال ندیده ام. مینی بوسی که قرار است ما را برای سال تحویل به شهداد برساند میانۀ تونل متوقف شده است.کار ساخت تونل هنوز تمام نشده وفقط برای ساعات محدودی باز است. ما در تاریکی غلیظی غرق شده ایم. آب از لابلای سنگ های سقف تونل راه باز می کند وچکه چکه بر مینی بوس می چکد. با هر قطره صدای مهیبی در کاسۀ سرم می پیچد نورکم رمق کلاه کارگران تاریکی را می درد وآنها مانند اشباحی سرگردان در تاریکی می لولند. یکی از آنها پیکور را روشن می کند وصدا همه را از جا می پراند. پویان که روی پای من به خواب رفته است بیدار می شود؛ ازآنهمه سروصداو تاریکی می ترسد وگریه می کند. رعنا برمی گردد وماراکه دو صندلی عقب تراز او درطرف دیگرنشسته ایم نگاه می کند.نگاهش پویان را آرام اما من را آشفته می کند.صدای مته هرچندلحظه یکبارسکوت را سوراخ سوراخ می کند؛مثل صدایی که گاهی نیمه های شب مرا ازخواب می پراند. درخیال من هرشب پشت دیوارهای بلند زندان کسی را تیرباران می کنند.زندان نزدیک خانه است.هوا که گرم تربود، شب ها کتابی برمی داشتم ومی رفتم روبروی زندان.تصویرآن بنای عجیب با برج ونگهبانی که دزدکی سیگارمی کشید مرا جذب می کرد. روی لبۀ جدول زیر نور می نشستم ونگاهِ زندان می کردم؛ بی آنکه اصلاً کتابم را باز کنم. سرمای اواسط پاییز از جلوی زندان جا کنم می کند. رعنا در را به رویم باز می کند. پویان نزدیک بخاری خوابیده است. به اتاقم می روم؛ در نیم گم است. از لای در رعنا را در آشپزخانه می بینم. از همانجا می گوید: « شام می خوری ؟» - دستتون درد نکنه، گرسنه نیستم. هیچ میلی به غدا ندارم .رعنا صدای تلویزیون راکم می کند؛به خیال اینکه درس می خوانم.چراغ راخاموش می کنم ودرازمی کشم؛ همه جا ساکت است. از شیشۀ بالای در انعکاس شعله های بخاری را روی سقف هال می بینم. باید بروم دستشویی. بین رفتن ونرفتن مانده ام. گاهی دستشویی رفتن را بهانه می کنم تا از اتاق بیرون بروم؛ به خودم دروغ می گویم. نمی دانم چه مدت با خودم کلنجار می روم. آرام در را باز می کنم. پویان در آغوش رعنا خواب است. موهای رعنا روی بالش ریخته وپتوتا روی شانه هایش را پوشانده است. نور کم رمق بخاری روی صورتش بازی می کنداز ترس اینکه بیدار شود نگاهم را می گیرم. وقت برگشتن بیشتر نگاهش می کنم. دست راستش را زیر گونه گذاشته است و موها روی صورتش ریخته اند. « خدایا، خدایا کور کن چشمهای هیزم.» به سقف خیره مانده ام، خوابم نمی برد.آرام می غلتم ودمر می خوابم. صدای رعنا نََرم وارد خوابم می شود:« رضا، رضا دیرت نشه.» بالای سرم ایستاده .تکانی به خودم می دهم .نمی خواهم ازجا بلند شوم؛نه اینکه خوابم بیاید می خواهم بازهم بگوید:«رضا،رضا دیرت نشه.» روی دوچرخه می پرم؛ سوز سرد پاییزی در من اثر ندارد؛ گرمم، گرمِ گرم. خیابان دراز شهاب را رکاب می زنم.رکاب می زنم تا در هیاهوی دبیرستان گم شوم. مبحث کرم های دل ورودۀ ماتا اواخر پاییز بخشی از ساعت درس زیست را می گیرد.معلم می گوید:« بیشتر بچه ها توی این سن وسال انگل دارند.»بچه ها می خندند وشلوغ می کنند.داد می زند:« شما ها همه کرم دارید.»بعد نام شربتی رامی نویسد که برای دفع کرم های جورواجورما مفید است.معلم با گچ های رنگی با دقت تمام وعاشقانه شکل معقد را می کشد و مکانیسم خارش را توضیح می دهد. بعد رو به من می گوید:« آهای بچه، تو که از ده اومدی خارش نداری؟» - نه آقا هیچ جامون نمی خاره . روزهای آخر پاییز کوتاهند تا به خانه برسم هوا تاریک شده است. رعنا کناربخاری نشسته است ؛معلوم نیست فکرش کجاست. پویان باخودش بازی می کند. نرگس همسایۀ رعنا مثل شبهای دیگر به ما سر می زند؛شوخ وشنگ است.ازراه که می رسد از میان نوارها، نواری را برمی داردو داخل ضبط می گذاردصدای ویکتورخارا بلندمی شود.نرگس به شکل مسخره ای با آهنگ صدای خواننده شیلیا یی می رقصد اما تلاش های اوبرای خنداندن رعنا بی فایده است. نرگس دستم را می گیرد واز جا بلندم می کند. می خواهد مرا دررقص مسخره اش شریک کند؛ سعی می کنم خودم را از دستس خلاص کنم. رعنا می گوید:« اذیتش نکن.» نرگس مرا به طرف خودش می کشد وسرم را به سینه اش می چسباند ولحظه ای نگه می دارد. رعنا می گوید:« نرگس تورو خدا اونو خاموش کن.» نرگس ضبط را خاموش می کندوهس هس زنان می نشیند وپویان را روی پایش می نشاند ومی بوسد.نفسش که جا می آید بلند می شود« شوهرمرده شوربردم الآن میاد کاش یه پدر سگی پیدا می شد اینو اعدام می کرد راحت می شدم.» بعد از ته دل می خندد. فاصله ای است میان من ورعنا که کوتاه نمی شود؛ انگار هر دو از هم خجالت می کشیم. رعنا درعالم خودش است. به اتاقم پناه می برم. شبهای زمستان بلندند اما من حوصلۀ درس خواندن ندارم. لا به لای کتابهای مسعودپرسه می زنم. جزوه ای در بارۀ چه گوارا بر می دارم. نگاه به عکس روی جلدش که می کنم قدمی کشم، موهای بلندم روی شانه ام می ریزند،اسلحه برمی دارم وهمراه او به دل جنگلهای کوبا می زنم.هنوزهیچ تیری شلیک نکرده ام که قامت کشیدۀ رعنا لای در پیدا می شود. نگاهم می کند، جزوه را کنارمی گذارم. رعنا هیج وقت از درسم پرس و جو نمی کند؛می گوید:« هوا خیلی سرد شده بیا تو هال نزدیک بخاری بخواب.» دمر می شوم وگردنم را کج می کنم. ماه بالای شیشۀ نورگیر است. مهتاب بر رعنا می ریزد.پتو از رویش کنار رفته است. با آهنگ ملایم نفس، سینه هایش آرام بالاو پایین می روند. چشمها که بسته باشند ابروهای سیاهش کشیده تربه نظر میرسند.گودی میان ابروها وپشت پلکها(همانجا که دوست دارم ببوسم) دره ای است عمیق که مرا به درون می کشد. رعنا تکانی به خودش میدهد. سرم را برمی گردانم اما باز رعنا نگاهم را به طرف خودش می کشد؛ به پشت خوابیده است. دستها را که بالای سر رها کرده شبیه پرانتزی است که سر را در میان گرفته. موهای سیاهش زیرنور مهتاب می درخشند. «خدایا، خدایا! کور کن چشمهای هیزم.» مسائل مربوط به غسل از اهم مسائل است از ضروریات سن شما. فراگیری احکام شرعی بر شما که به سن بلوغ رسیده اید واجب است. معلم بینش از جایش بر می خیزد تا انواع غسلها ونحوۀ انجام آن را به ما نشان بدهد.روزهای زمستان کوتاهند زود شب می شود ومن می ترسم، می ترسم از شب، می ترسم از رعنا وقتی که خواب است.بخاری آرام آرام می سوزد،پویان خرو پف می کند،رعنا آرام نفس می کشد،ماه بالای نورگیر نیست اما سفیدی گردن وصورت رعنا تاریکی را آرام آرام پس میزند تکانی به خودش می دهد ومی چرخد.پتورا روی سرش می کشد خودم را به خواب می زنم وبه انتظار می مانم. من پایین پای رعنا خوابیده ام. صورتش پیدا نیست اما یک پایش از پتو بیرون آمده است؛ سفیدی پایش تا گودی پشت زانو پیداست ( همانجا که دوست دارم ببوسم)خیره مانده ام به قوس ملایم پایش که تاریکی را جرداده است.نوازش پای رعناوسوسه ای است که رهایم نمی کند دست؛ اگر درازکنم به پایش نمی رسد.به پشت می خوابم.دستم را بالای سرم درازمی کنم وهمۀ تنم را کش می دهم.می خواهم اگر دستم به پایش رسید و بیدار شد وانمود کنم همه چیز اتفاقی بوده است.دستم تاریکی را می کاود؛بی فایده است.عقل از سرم پریده. قلبم تند تند می زند ودهانم خشک شده است.سینه خیز جلو می روم.حالا اگر دست دراز کنم به پایش می رسد.پشت دستم را نرم وملایم بر ساق پایش می کشم؛ انگار دستم را به دیوارۀ تنور پر ازآتش چسبانده باشم.« رعنا خواب است؟» باریکه نوری که از دور دستها آمده از شیشۀ در راهرو وارد شده وبه دیوار تابیده است. مرد توی قاب در آن سایه و روشن نگاهم می کند. موهای بلندش اورا شبیه چه گوارا کرده است اما سبیلش به سبیل صمد بهرنگی می ماند.از نگاهش خجل می شوم. لحاف را روی سرم می کشم بعدآرام دمر می شوم. آنقدر بی قرارم که خواب هم حال حالا ها زورش به من نمی رسد؛ مگر اینکه... رخت سیاه اگر قامت کشیده ای را بپوشاند واشک چشمان سیاه درشتی را سرخ کند ومژه های بلندی را به هم بچسباند، چاره ای نمی ماند اِلا عاشق شدن. رعنا سیاه پوشیده است. اشک به پهنای صورتش جاری است،چشمان سیاهش سرخِ سرخ هستند ومژه های بلندش به هم چسبیده اند. از جا که بلند می شود، چادر از سرش می لغزد وروی زمین می افتد. خودش را در آغوش مادرم می اندازد:«دیدی عمه جان بی مسعود شدم.» بعد از ته دل جیغ می زند؛ طوری خدا را صدا می زند که تنم می لرزد وهمراهش گریه می کنم. بعد اسم مسعود رافریاد می زند. حسادت می کنم. خودم را درقامت مسعود که نه، در هئیت چه گوارا می بینم. می خواهم تنم را با گلوله سوراخ سوراخ کنند و زنی دوستم داشته باشد واز ته دل اسمم را فریاد بزند. قامت رعنا چنان با رنگ سیاه آمیخته شده است که هیچ رنگ دیگری به تنش نمی نشیند وهمۀ آن فریادها جایشان را به سکوتهای طولانی داده اند. رنگ سیاه با سکوتش تناسب دارد.تلاشهای مادرم برای در آوردن لباسهای مشکی اوبی نتیجه است. آرام حرف می زند؛انگاربا خودش:«می ترسم،خیالات برم می داره،یه صداهایی می شنوم،دائم صدای تیر توی سرم می پیچه، توی اون خونه دیونه می شم،عمه جان.» مادر کلامی برای دلداری اوپیدا نمی کند. نگاهش می کنم بی مقدمه می پرسد :«معدلت چند شده؟» - نوزده . مدرسه رفتن یا نرفتن من بین فامیل باغث بحث داغی شده است؛ رعنا می گوید:« حیفه، بذارین درسشو بخونه،بذارین بیاد پیش خودم عمه جان.» تنهایی رعنا مجوزی می شود برای ادامۀ تحصیلم. از روستایی که دبیرستان ندارد کنده می شوم. رعناخودش ثبت نامم می کند.ازهمۀ شهرفقط خیابان دراز شهاب را بلدم؛خیابانی که انتهای آن به زندان ختم می شود.زندان اولین منظره ای است که توجه ام را جلب می کند.در سایه دیوار زندان است که عاشق می شوم، شاعر می شوم وبه جستجوی همۀ عاشقانه های جهان بر می خیزم. پنچشنبه ها به ده بر می گردم؛ رعنا با من نیست اما در خیال من جز رعنا هیچ کس و هیچ چیز دیگرجا ندارد.جمعه ها کش می آیند حتی اگر جمعه های کوتاه پاییز باشند.صبح زود بیدار می شوم؛ روی زمین بند نمی شوم، نمی دانم چه کنم، به اندازۀ یک قرن طول می کشد تا ظهر جمعه شود ومن ساکم را بردارم وبگویم« خب من رفتم.» در می زنم و به انتظار می مانم اما در باز نمی شود.کلید می اندازم و وارد می شوم .روبه روی تلویزیون کز می کنم. صدای شر شر آب می آید به صدای آب گوش می دهم؛ انگار جایی دور باران می بارد. ما حمام نداریم وحمام عمومی ده که با پله های بی انتهایی به عمق زمین فرو می رود هنوز هم بخشی از کابوسهای من است. پویان که بیرون می دود بخاری از لای دربیرون می زند. بغلش می کنم ومی بوسمش سایۀ رعنا از پشت شیشۀ مات پیدا است که لباس می پوشد. وقتی بیرون می آید دهانم برای سلام باز نمی شود؛ زبانم تکه ای چوب شده است که حتی اگربتوانم تکانش بدهم دهانم را خراش می دهد.موهای خیسش به هم چسبیده اند.می آید کنار من نزدیک بخاری می ایستد؛ بویی شبیه بوی سیب همراه خودش می آورد. با تمام وجود بو را به درون می کشم. سرش را با لای بخاری گرفته وموهای بلندش را رها و انگشتانش را شانۀ کرده است.صدای قلبم آنقدر بلند است که گمان می کنم رعنا آن رامی شنود. شقیقه هایم دل دل می کنند. اگر به اتاقم پناه نبرم به مرگ می رسم. داخل اتاق آرامترمی شوم؛ بوی رعنا را با خودم آورده ام.به انتظارمی مانم بعد صدای خش دارو بغض آلود رعنا ازجایی دورمی آید:«رضا نمی خوای بری حموم.» رختهای چرکش را در هم پیچیده وگلوله کرده است. لباسهایم را کنار آنها رها می کنم. رعنا آنهارا می شوید. قلبم به همان شدت می زند. از جمعه ای به جمعۀ دیگر انگشتانم را سرزنش می کنم اما دستها از مغزم فرمان نمی برند؛ خودشان رختهای چرک را می کاوند. زورم به دستهایم نمی رسد. «خدایا، خدایا! قطع کن هردو دستم.» رطوبت تمام بوی رعنا رابه خود جذب کرده است.همۀ اشیا بوی او را می دهند؛ لیف وصابون تبدیل به اشیا مقدسی شده اند که آرام برآنها دست می کشم . آرام نشده ام؛ بی تابم بی تاب.می خواهم ته ماندۀ بو را به درون بکشم. به چشمهایم توی آیینه نگاه می کنم، زورم به خودم نمی رسد صابونی که رعنا به تنش زده میان دستهایم است. آرام شده ام؛ آرامِ آرام .بویی شبیه وایتکس به بوهای جورواجور وغیرقابل کشف حمام اضافه می شود نگاه چشمان خمارم می کنم.« لعنت به من، لعنت به عصر های جمعه.» کسالت عصر های جمعه تا شب هم کش می آید. عصر های جمعه شوهر نرگس در خانه است واو به ما سرنمی زند. کنار بخاری می نشینم؛ رعنا یک طرف بخاری و من طرف دیگر آن. رعنا انار ترش دوست دارد.نگاه د انه های سرخ داخل کاسۀ چینی می کنم؛ دهانم آب می افتد. رعنا کاسه را به دستم می دهد. قاشق را در دهانم نگه می دارم؛ لابه لای طعم ترش اناربه دنبال مزۀ دهان رعنا می گردم.تلویزیون سیاه وسفید مثل همۀ جمعه ها فیلمِ ژاپنیِ کسالت آوری پخش می کند. پیرزن وپیرمردی ژاپنی برای مدتی طولانی روبروی هم نشسته اند؛بی هیچ حرف یا حرکتی حتی.فکر رعنادر جایی دوراست و فکر من پیش رعنا که فاصله اش با من فقط حجم یک بخاری است. پویان با اسباب بازی هایش سرگرم است. آمدن منصورعصرهای جمعه را برای من جهنم می کند. رعنا او را تحویل می گیرد ومن از زور حسادت تا صبح به خودم می پیچم. منصور کنار رعنا نشسته است. پیش خودم خیال بافته بودم که می توانم از کرمان تا شهداد کنار رعنا بنشینم.اما او پویان را هم به من سپرده است تا با خیال راحت به حرفهای بی پایان منصور گوش بدهد. توقف مینی بوس در میان تونل شاید همان چیزی بود که منصور می خواست. اگر من آنقدر به رعنا نزدیک بودم دلم می خواست ماشین هیچگاه راه نیفتد وما تا ابد در تاریکی تونل بمانیم؛ کاش منصور را تیر باران کرده بودند. سال تحویل شده است؛بچه ها با لباسهای رنگ و وارنگ همراه بزرگترها از قبرستان بر می گردند.دسته ای کبوتر از گنبد امامزاده زید می پرند. پا که از ماشین بیرون می گذارم هجوم عطر بهار نارنج گیجم می کند. آرام راه می افتیم؛ منصورپویان را بغل کرده است وشانه به شانۀ رعنا راه می رود. قامت رعنا کم ازقدوبالای منصور ندارد. من چندقدم از آنهاعقب ترهستم. نخلها نگاهم را تا آسمان می برند.وقتی از کوچه باغها می گذریم بوی تمام سبزه ها و شکوفه ها را فرو می دهم. پا که از چینۀ فرو ریختۀ باغ به داخل می گذارم درختهای پرتقال را در سایۀ نخلها می بینم. از میان سبزه ها وعطر بهار نارنج می گذریم. سروصدای پرنده ها از میان باغ می آید؛ جز صدای پرنده ها ودارکوبی که درختی را سوراخ می کند هیچ صدایی نیست، هیچ کس حرفی نمی زند. از خود بی خود شده ام؛ انگار کسی پرتم کرده است میان بهشت. سبزه ها را می گذرانیم وپابه مسیری خاکی می گذاریم که سبزه ها را به دو نیم کرده است. آرام آرام می رویم. انتهای باغ اتاقکهایی پیدا می شوند.پدر و مادر منصور به استقبالمان می آیند. نوروز دوم است اما رعنا هنوز عزا دار است. مادر منصور رعنا را بغل می کند و می بوسد، مرا هم می بوسد. به تیره های چوبی سقف نگاه می کنم؛ همه ساکت شده اند. از وقتی که از کرمان راه افتاده ایم حا لا برای اولین باررعنا لحظه ای نگاهش را روی من نگه می دارد. نگاهش می کنم ؛همۀ حرفهایم را توی چشمانم می یزم. چشمهایم از او تشکر می کنند که مرا با خودش آورده است. منصور می گوید بروم توی باغ گشتی بزنم.پدرش می گوید:«بذار خستگی در کنه.» دلم می خواهد بروم توی باغ وفقط من باشم ورعنا؛لابلای نخلهای بلند وعطر تند بهار نارنج قدم بزنیم.همۀ این چندماه در سکوت فقط نگاهش کرده ام. دلم می خواهد رعنا قدم بزند ومن بنشینم وراه رفتنش را نگاه کنم. از اتاق بیرون می زنم ازمیان سبزه ها می گذرم.لحظه ای به پشت سرنگاه می کنم پنجره صورت رعنا را قاب گرفته است. او رفتنم را نگاه می کند شایدهم این تصویر ساختۀ ذهن من است.پنجره دور است اما من جایی رابه نشانۀ چشمهای درشت رعنا نشان کرده ام.دوباره خودم را فریب می دهم و بر می گردم پشت به پنجره روی بازه می نشینم وبه صدای پرنده ها گوش می دهم. هوس می کنم از نخل بالا بروم. تنۀ درخت را در آغوش می گیرم؛ بالا رفتن سخت است. خودم را رها می کنم میان علفها و درازمی کشم؛خنکی شبنمِ لای علفها در تنم می دود.خنک می شوم و به یکباره بهاررا کشف می کنم؛ روز اول بهار است که به انتها رسیده است. سرخی غروب بر سر نخلها ریخته است. گرگ ومیش که می شود درختها وهم انگیز می شوندو عوض پرنده ها، قور باغه ها آواز می خوانند. می ترسم، از جا بلند می شوم. صدای رعنا آرامممیکند:«رضا،رضا کجایی؟» رعنا تا میانۀ باغ آمده است.روبه رویش می ایستم. با لحنی که تا به حال از او نشنیده ام با صدایی بم وگرفته می گوید:«کجا رفته بودی؟» - همین دورو برا. حالا برای اولین بار رعنا آرام دستش را بالا می آورد وروی سرم می کشد.انگشتان بلندش را درموهایم فرومی کند وبعد دستش را می لغزاند و از روی گوشم می گذراند وروی شانه ام می گذارد. راه می افتیم. رعنا دستش را از روی شانه ام بر نمی داردو همانطور که می رویم مرا به خودش می چسباند ومی گوید:«ازاینجا خوشت آومده.»نمی توانم حرف بزنم.بوی رعنا وبوی علف درهم شده اند؛انگار خواب وخیال است.دستش را روی شانه ام حس می کنم خیلی کوتاهتر ازرعنا هستم.به اتاقها که نزدیک می شویم دستش رامی لغزاند روی سرم و دوباره انگشتانش را درمو هایم فرو می کند ومی گوید:« امروز خیلی خسته شدی، اگر خواستی زودبخوابی بگو، خجالت نکشی، باشه؟.» به پشت خوابیده ام ونگاه تیره های چوبی سقف می کنم.رعنا آرام وارد می شود وپویان را که خواب رفته است کنارم می خواباند وبرایم لبخند می زند« رعنا امشب کجا می خوابد؟» از اتاق دیگرصدا می آید. صدای رعنا شنیده نمی شود، صداها نا مفهومند. به همه چیز شک کرده ام. فریب خورده ام دو باره آرامش از من می گریزد. بلند می شوم و گوشم را به در می چسبا نم بعد هما نجا پشت در آوار می شوم. تیر های چوبی سقف به گرد سرم می چرخند. قور باغه ها با صدای بلند آواز می خوانند. تمام شب قورباغه ها می خوانند؛ شب تمام نمی شود. صبح با صدای پرنده ها شروع می شود،صبحی که من دوباره کودکی لجباز شده ام، لج کرده ام ومی خواهم برگردم. رعنا دنبالم می دود؛ فایده ندارد.باید برگردم گیجم، گیج؛نه صدای پرنده می شنوم نه بوی علف حس می کنم.رعناروبه رویم می ایستد و می گوید:« نمی ذارم بری.» داد می زنم :«دلم می خواد، می خوام برگردم خونۀ خودمون، زور که نیس.» نگاهم می کند نه با خشم. نگاهش می کنم.بغض کرده ام اما عوض من رعنا گریه می کند و آرام می گوید :« برو، برورضا.» منصور تا ایستگاه همراهم می آید به من لبخند می زند. از تصور اینکه رعنا را بغل کند دیوانه می شوم. فاصلۀ شهداد تا کرمان تونلِ تاریک وبی انتهایی شده است که به هیچ روشنایی ختم نمی شود. به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم. تنها شده ام،تنها مثل لحظه های آخر چه گوارا در بولیوی؛ تن زخمی اش را که به رگبار می بندند، بغض من می ترکد. مادرپتو را از رویم کنار می زند :«چه مرگته؟» حرفی ندارم بزنم با همان چشمهای سرخ نگاهش می کنم. نه بچه ام نه مرد،شش ماه وچند روز دیگر پانزده ساله می شوم. 1- نیم گم، در گویش کرمانی، نیم باز، نیم بسته پایان دکترناصر زنگی آبادی
یک خبر از یک همشهری
زنگی آبادی و یك رمان یكشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵- روزنامه شرق
ایسنا: رضا زنگی آبادی از انتشار اولین رمانش خبر داد. «در هوای زیر صفر» اولین رمان این داستان نویس است كه توسط نشر افق برای انتشار آماده می شود. به گفته زنگی آبادی موضوع اثر در فضایی روستایی می گذرد كه با نوعی خشونت همراه است و در كل به زندگی یك قاتل زنجیره ای می پردازد. او معتقد است كه در حال حاضر بازار نشر به ترتیب برای رمان، داستان كوتاه و بعد شعر مناسب است و كتابی هم كه در شهرستان ها منتشر می شود، به نوعی هدر رفتن انرژی مولف است. رضا زنگی آبادی متولد سال ۱۳۴۷ است و ساكن زنگی آباد، از روستاهای توابع كرمان. او مسئول بخش داستان نشریه ادبی محلی «خوانش» است و پیشتر دو مجموعه داستان با عنوان های «سفر به سمتی دیگر» و «گاه گرازها» را منتشر كرده است. حرم مطهر حضرت معصومه در شب عید غدیر
عکس روز - عید غدیر خم مبارک / علیرضا حسامی نژاد
اشعار مشهور حافظ// برای دیدن متن کامل شعر روی آن کلیک نمایید.
• الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
![]() • صلاح کار کجا و من خراب کجا • اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را • دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را ![]() • زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست • در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست • رواق منظر چشم من آشیانه توست • خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ![]() • برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست • بیا که قصر امل سخت سست بنیادست • گل در بر و می در کف و معشوق به کام است • صوفی از پرتو می راز نهانی دانست • سر ارادت ما و آستان حضرت دوست • یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست • راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست • بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت • عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت • حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ![]() • یا رب سببی ساز که یارم به سلامت • زان یار دلنوازم شکریست با شکایت ![]() • دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد • روز وصل دوستداران یاد باد ![]() • تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد • همای اوج سعادت به دام ما افتد ![]() • درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد • بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد • جان بی جمال جانان میل جهان ندارد • چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد • دل از من برد و روی از من نهان کرد ![]() • دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ![]() • سالها دل طلب جام جم از ما میکرد • چه مستیست ندانم که رو به ما آورد • یارم چو قدح به دست گیرد • دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد • در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد • راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ![]() • کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ![]() • نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد • روز هجران و شب فرقت یار آخر شد • ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد • یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد ![]() • زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد • عشق تو نهال حیرت آمد • در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد • حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند • دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند • دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند • دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ![]() • آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند • سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند • در نظربازی ما بیخبران حیرانند ![]() • سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ![]() • واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند • دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند • یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود • دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود • دوش میآمد و رخساره برافروخته بود ![]() • چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ![]() • خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ![]() • گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید • بر سر آنم که گر ز دست برآید ![]() • دست از طلب ندارم تا کام من برآید • نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید ![]() • بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید • ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ![]() • شب وصل است و طی شد نامه هجر • یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور • حال خونین دلان که گوید باز • درد عشقی کشیدهام که مپرس • فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش • شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش • هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک • زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم • فاش میگویم و از گفته خود دلشادم • خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم • گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم ![]() • مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم • چرا نه در پی عزم دیار خود باشم • حجاب چهره جان میشود غبار تنم • دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم • من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم • به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ![]() • خرم آن روز کز این منزل ویران بروم • دیدار شد میسر و بوس و کنار هم • ما درس سحر در ره میخانه نهادیم • بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم • چندان که گفتم غم با طبیبان ![]() • صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن ![]() • گفتا برون شدی به تماشای ماه نو • مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ![]() • تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو • مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو ![]() • گر تیغ بارد در کوی آن ماه • ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه ![]() • از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه • با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی • سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی • طفیل هستی عشقند آدمی و پری • ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ![]() • سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی • هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی • دو یار زیرک و از باده کهن دومنی ![]() • در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ![]() • سلامی چو بوی خوش آشنایی • ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ![]() • الا ای آهوی وحشی کجایی بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
شعر صدام:
صدام که دار میگستراندی همه عمر دیدی که چگونه دار صدام گرفت عید غدیر مبارک
عید قربان مبارک
فرا رسيدن عید مسلمانان عید از خود گذشتن عید تقدیم بهترین ها به پیشگاه معبود . عید ایثار ، عید اخلاص، عید ارادت، عید محبت، عید احسان و عید عشق بر همه ی مسلمانان جهان مبارک باد. عید قربان عید از خود گذشتن ، عیدی که انسان می خواهد و دوست دارد که بهترین و محبوبترین و شیرینترین هستی خود را تقدیم حضور سبزپروردگار جهان کند و بگوید ای محبوبترین محبوبها من با همه ی وجود با همه ی سجود با همه ی عشق و اخلاص به حضور تو می آیم و قربانی می کنم آنچه را که لایق تو باشد ولی می دانم که در برابر عظمت توهیچ نیست و تو با همه ی احسان و محبتی که داری آن را می پذیری و میگویی که ای بنده ی خطاکار اي توبه كننده، ای بنده ی سرکش می پذیرم آنچه را که آورده ای ، و ما به خود می بالیم که پذیرفتی ، و خوشحال و شادمانیم از آنچه که قربانی کرده ایم و امیدواریم که مقبول درگاه دوست قرار گیرد . ای خدای بزرگ در عید قربان ، به ما عیدی بده و عیدی تو عفو گناهانمان است . الهی العفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو…………….. آمین یا رب العالمین عید قربان عید پیروزی وظیفه و شکوفایی روح ایثار است
صدام اعدام شد
بغداد، ايرنا ۸۵/۱۰/۰9
خارجي. عراق. زندگينامه صدام "برزان تكريتي" برادر ناتني صدام حسين و "عواد البندر"، از قضات رژيم صدام، نيز بامداد شنبه با چوبه دار اعدام شدند.
دادگاه تجديدنظر سهشنبه گذشته مجازات اعدام را تاييد كرد. زندگينامه صدام صدام يكي از اعضاي برجسته حزب بعث عراق محسوب ميشد. مباني نظري اين حزب بر "پان عربيسم، نوسازي اقتصادي و سوسياليسم" استوار است. اين ديكتاتور، نقشي كليدي در كودتاي سال ۱۳۴۷كه منجر به حاكميت درازمدت حزب بعث شد داشت و به عنوان نايب رييس تحت فرمان عموي خود، ارتشبد احمد حسن البكر، توانست به سختي كشمكشهاي بين دولت و نيروهاي مسلح را در زماني كه گروههاي بسياري توانايي براندازي دولت را داشتند، كنترل كند. او اين كار را با تشكيل نيروهاي امنيتي سركوبگر و تحميل نيروي خود به دولت انجام داد و توانست اقتصاد عراق را با يك رشد نسبتا تند در دهه ۷۰ ميلادي به پيش ببرد. صدام به عنوان يك رييس جمهوري ديكتاتور، توانست نوعي پرستش شخصيتي فراگير براي خود در بين مردم بوجود آورد. او دولتي بشدت مستبد تشكيل داد. صدام توانست در طول جنگ ايران و عراق (۱۳۵۹-۱۳۶۷)و جنگ دوم خليج فارس (۱۹۹۱) (۱۳۷۰) كه هر دو جنگ، عامل كاهش استانداردهاي زندگي و وضع حقوق بشر در عراق شدند سلطه خود را به اتكاي به نيروي قهري حفظ كند. دولت صدام تمام جنبشهايي را كه به باور خود تهديدكننده تلقي ميكرد، بويژه آنهايي را كه برآمده از گروههاي ديني يا قومي بودند و خيال استقلال يا خودمحتاري داشتند، سركوب كرد. صدام در حالي كه در نظر بسياري از اعراب به دليل مقاومت در برابر غرب و حمايت بيشائبه از فلسطينيها رهبري بزرگ تلقي ميشد، پس از جنگ خليج فارس از سوي جامعه بينالملل و آمريكا طرد شد. صدام پس از حمله آمريكا و متحدانش به عراق در سال (۲۰۰۳) ۱۳۸۲مقام خود را از دست داد و در ۲۲آذر ۱۳) ۱۳۸۲دسامبر (۲۰۰۳توسط نيروهاي آمريكايي دستگير شد. او را در دادگاه ويژه جرايم سران عراق كه توسط دولت موقت عراق تشكيل شد محاكمه و در تاريخ يكشنبه ۱۴آبان ۵) ۱۳۸۵نوامبر ،(۲۰۰۶به اعدام با چوبهدار محكوم كردند.
- ۸۴/۳/۱۷مسوولان دادگاه ويژه صدام با رد بيانيههاي دولت عراق مبني بر اينكه صدام حسين در دو ماه آينده محاكمه خواهد شد، اعلام كردند هيچ جدول زماني مشخصي براي محاكمه وجود ندارد. - ۸۴/۳/۱۸سخنگوي نخست وزير عراق تاكيد كرد براي محاكمه صدام ديكتاتور سابق عراق هنوز تاريخ مشخصي توسط دادگاه تعيين نشده است. - ۸۴/۳/۲۱تيم دفاع از صدام حسين از وضعيت جسماني وي ابراز نگراني و ادعا كرد در صورت برگزاري محاكمه وي در يك سرزمين امن، مدرك كافي براي ابطال اتهامهاي صدام مبني بر جنايت بر ضد بشريت در اختيار دارند. - ۸۴/۳/۲۸سرلشگر عبدالحنين محمود فرمانده نيروهاي پليس شهر كوت گفت برخي گزارشها از برگزاري جلسه محاكمه صدام حسين در شهر كوت حكايت دارد. - ۸۴/۴/۳نماينده آيتالله سيستاني دولتهاي سابق و فعلي عراق را مسوول تاخير در برگزاري محاكمه صدام حسين معرفي كرد. - ۸۴/۴/۱۷يكي از اعضاي تيم دفاع از صدام حسين كنارهگيري خود را از همكاري با اين تيم اعلام كرد. - ۸۴/۴/۲۰پارلمان عراق قانوني را براي ساماندهي و بازنگري مجدد دادگاه محاكمه صدام و لغو قانون تدوين شده توسط پل برمر تصويب ميكند. - ۸۴/۴/۲۳قاضي عراقي مسوول بازجويي صدام حسين و ديگر سران رژيم سابق عراق اعلام كرد بيش از ۸۰درصد بازجوييهاي صدام و يارانش انجام شده است. - ۸۴/۵/۱۹طارق عزيز معاون سابق نخست وزير عراق احتمال شهادت دادن عليه صدام حسين را در جلسه محاكمه وي تكذيب كرد. - ۸۴/۶/۱۳ليث كبه، سخنگوي رسمي دولت عراق اعلام كرد ۲۷مهرماه محاكمه صدام و هفت نفر از سران رژيم بعث آغاز ميشود. - ۸۴/۷/۲۷يك منبع رسمي عراق از آغاز محاكمه صدام حسين خبر داد. صدام در ابتداي نخستين جلسه محاكمه خود به پرسشهاي قاضي پاسخ نداد، اما تاكيد كرد چون رييس جمهوري قانوني عراق هستم، دادگاه و قاضي را قبول ندارم. جلسه بعدي دادگاه به ۷آذر ۱۳۸۴موكول شد. - ۸۴/۸/۲۲تيم دفاع از صدام با انتشار بيانيهاي از كنارهگيري ۱۱۰۰وكيل مرد و زن عراقي از اين تيم خبر داد. - ۸۴/۹/۷دومين جلسه دادگاه محاكمه شروع و صدام حسين و هفت نفر از سران رژيم بعث وارد دادگاه شدند. صدام حسين در اين جلسه به رئيس دادگاه حمله كرد و گفت بدون كاغذ از خود دفاع ميكنم. - ۸۴/۹/۱۴سومين محاكمه صدام حسين شروع شد و در اين روز ۹۰دقيقه وقفه در دادگاه محاكمه آغاز شد. شاهدان عليه جنايت صدام در دجيل شهادت دادند. - ۸۴/۹/۱۵دادگاه صدام كار خود را در حالي از سر گرفت كه قانون حمايت از شاهدان و خانوادههاي آنها تصويب و اجرايي شده بود. - ۸۴/۹/۱۶صدام حسين در دادگاه حضور پيدا نكرد. - ۸۴/۹/۲۷دادستان دادگاه جنايي عراق و مامور رسيدگي به پرونده سران حزب بعث گفت: تيم دفاع از صدام و هفت نفر از دستيارانش درخواست شنيدن اظهارات ۴۰شاهد را ارائه كردند. - ۸۴/۹/۳۰جلسه رسيدگي به جنايتهاي صدام و هفت نفر از همكارانش در رژيم بعثي سابق عراق در بغداد آغاز شد. - ۸۴/۱۰/۱۲صدام حسين براي دفاع از خود در دادگاه ۳وكيل جديد گرفته است. او در دادگاه گفت: ترجيح ميدهد با گلوله كشته شود تا با طناب دار. - ۸۴/۱۱/۴نخستين جلسه دادگاه در سال ۲۰۰۶و هشتمين جلسه وي از زمان شروع دادگاه برگزار شد. صدام در اعتراض به مديريت قاضي، دادگاه را ترك كرد. - ۸۴/۱۱/۱۲نهمين جلسه دادگاه صدام بدون حضور وي و ۴نفر از همدستانش برگزار شد. - ۸۴/۲/۴جلسه محاكمه صدام ديكتاتور سابق عراق به جرم كشتار ۱۴۸نفر از شيعيان منطقه دجيل از سرگرفته شد. صدام در دادگاه حاضر شد. - ۸۴/۲/۲۵ديكتاتور سابق عراق در بيست و چهارمين جلسه رسيدگي به جناياتش از دادن پاسخ به اتهامها درباره كشتار دجيل امتناع كرد. - ۸۴/۳/۳بيست و هشتمين جلسه رسيدگي به پرونده مستبد عراق آغاز شد. - ۸۴/۴/۱صدام حسين و هفت نفر از همدستانش در اعتراض به قتل يكي از وكلاي مدافع صدام اعتصاب غذا كردند. - ۸۵/۶/۲۹رئيس دادگاه محاكمه صدام كه متهم به جانبداري از ديكتاتور سابق عراق شد با موافقت دادگاه عالي جنايي عراق بركنار شد. - ۸۵/۷/۳صدام حسين بار ديگر از جلسه دادگاه محاكمه خويش اخراج شد. - ۸۵/۷/۲۴نشست دادگاه جنايي عراق براي مشخص كردن زمان اعلام حكم متهمان جنايت دجيل (صدام) به روزهاي بعد موكول شد. ۸۵/۰۸/۱۴دادگاه عالي جنايي عراق در نشست ديروز خود در رسيدگي به احكام متهمان پرونده دجيل، صدام حسين را به اعدام با طناب دار محكوم كرد مدیر وبلاگ
درگذشت حاج سید طالب ترابی موسوی
با کمال تاسف با خبر شدیم حاج سید طالب ترابی موسوی به رحمت خدا رفته است. این ضایعه را به خانواده آن مرحوم و شهروندان زنگی آبادی ثسلیت می گوییم.
قرعهكشي ليگ قهرمانان آسيا - استقلال و سپاهان حريفان خود را شناختند
پیروزی پر گل مس
شهادت امام جواد(ع) تسلیت باد.
شهادت امام جواد(ع) تسلیت باد. نماز جمعه زنگی آباد
نماز جمعه زنگی آباد امروز به امامت حجت الاسلام عبدالرشیدی برگزار شد. در خطبه اول نماز ایشان موضوع خاتمیت پیامبر اعظم(ص) را با ذکر آیات وروایات تبیین کردندودر خطبه دوم با تشکر از حضور شکوهمند مردم در انتخابات"وظایف اعضاء منتخب شورای اسلامی را خطیر خواندو به آنان تبریک گفت.
|
|






